دفتر «بهار را باور کن» اثر «فریدون مشیری»

بهار را باور کن

فریدون مشیری

دفتر: «بهار را باور کن»

غبار آبی

چندین هزار قرن

از سرگذشت عالم و آدم است

وین کهنه آسیای گرانسنگ است

بی‌اعتنا به ناله‌ی قربانیان خویش

آسوده گشته است

در طول قرن‌ها

فریاد دردناک اسیران خسته‌جان

پر می‌شد از زمین

شاید که از دریچه‌ی زرین آفتاب

یا از میان غرفه‌ی سیمین ماهتاب

آید بروی سری

اما...

ادامه نوشته

بهت

می‌گذرم از میان رهگذران مات

می‌نگرم در نگاه رهگذران کور

این‌همه اندوه در وجودم و من لال

این‌همه غوغاست در کنارم و من دور

 

دیگر در قلب من نه عشق، نه احساس

دیگر در جان من نه شور، نه فریاد

دشتم اما در او ناله‌ی مجنون

کوهم اما در آینه تیشه‌ی فرهاد

ادامه نوشته

ستوه

در کجای این فضای تنگ بی‌آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟!

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است

شاخسار لحظه‌ها را برگی از برگی نمی‌جنبد

آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی‌‌ست

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست

آفتاب از این‌همه دلمردگی‌ها رویگردان است

بال پرواز زمان بسته است

هر صدایی را زبان بسته است

زندگی سر در گریبان است

ادامه نوشته

چراغی در افق

به پيش روي من تا چشم ياري مي‌كند، درياست

چراغ ساحل آسودگي‌ها در افق پيداست

در اين ساحل كه من افتاده‌ام خاموش

غمم دريا، دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق‌هاست

خروش موج با من مي‌كند نجوا

كه هر كس دل به دريا زد، رهايي يافت

كه هر كس دل به دريا زد، رهايي يافت

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست

ز پا اين بند خونين بركنم نيست

اميد آن‌كه جان خسته‌ام را

به آن ناديده ساحل افكنم نيست


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»

بگو کجاست مرغ آفتاب؟

زندانی دیار شب جاودانیم

ای روز از دریچه‌ی زندان من بتاب

می‌خواستم به دامن این دشت چون درخت

بی وحشت از تبر

در دامن نسیم سحر، غنچه واکنم

با دست‌های پر شده تا آسمان پاک

خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم

گنجشک‌ها به شانه‌ی من نغمه سر دهند

سر‌سبز و استوار، گل‌افشان و سربلند

این دشت خشک غمزده را با صفا و سربلند

این دشت خشک غمزده را با صفا کنم

ادامه نوشته

دیوار

در پیش چشم خسته‌ی من دفتری گشود

کز سال‌های پیش

‌چندین هزار عکس در آن یادگار بود

تصویر رنگ مرده‌ی از یاد رفته‌ها

رخسار خاک خورده در خاک خفته‌ها

چشمان بی‌تفاوت‌شان چشمه‌ی ملال

لب‌های بی‌تبسم‌شان قصه‌ی زوال

بگسسته از وجود

پیوسته با خیال

هر صفحه پیش چشمم دیوار می‌نمود

ادامه نوشته

ديگر زمين تهي‌ست‌...

خوابم نمي‌ربود

نقش هزارگونه خيال از حيات و مرگ،

در پيش چشم بود

شب، در فضاي تار خود آرام مي‌گذشت

از راه دور، بوسه‌ی سرد ستاره‌ها

مثل هميشه، بدرقه مي‌كرد خواب را

در آسمان صاف،

من در پي ستاره‌ی خود مي‌شتافتم

ادامه نوشته

تاک

پای دیوار بلند کاج‌ها

در پناه ز آفتاب گرم دشت

آهوی چشمان او در سبزه‌زار چشم من می‌گشت

سبزه‌زاری بود و رازی داشت

تا دیاری چشم‌انداز بازی داشت

برگ برگش قصه عشق و نیازی داشت

تاک خشک تشنه‌ی بودم سر نهاده روی خاک

جان گرفتم زیر باران نوازش‌های او

خوشه‌های بوسه‌اش در من شکفت

شاخه گستردم آفاق را

هر رگ من سیم سازی شد

ادامه نوشته

بدرود

پشت خرمن‌های گندم

لای بازوهای بید

آفتاب زرد کم‌کم رو نهفت

‌بر سر گیسوی گندم‌زارها

بر فراز سینه‌ی پربار دشت

بوسه‌ی بدرود تابستان شکفت

از تو بود ای چشمه‌ی جوشان تابستان گرم

گر به هر سو خوشه‌ها جوشید

و خرمن ها رسید

ادامه نوشته

رقص مار

باز له له می‌زند از تشنه‌کامی برگ

باز می‌جوشد سراپای درختان را غبار مرگ

باز می‌پیچد به خود از سیلی سوزان گرما تاک

می‌فشارد پنجه‌های خشک و گرد‌آلود را بر خاک

باز باد از دست گرما می‌کشد فریاد

گوییا می‌رقصد آتش می‌گریزد باد

باز می‌رقصد به روی شانه‌های شهر

شعله‌های آتش مرداد

رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه‌ی ضحاک

سر بر آر از کوه با آن گاوپیکر گرز

ای نسیم دره‌ی البرز!


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»

سرود گل

با همین دیدگان اشک‌آلود،

از همین روزن گشوده به دود،

به پرستو، به گل، به سبزه درود!

 

به شکوفه، به صبحدم، به نسیم،

به بهاری که می‌رسد از راه،

چند روز دگر به ساز و سرود

 

ما که دل‌های‌مان زمستان است،

ما که خورشیدمان نمی‌خندد،

ما که باغ و بهارمان پژمرد،

ما که پای امیدمان فرسود،

ما که در پیش چشم‌مان رقصید،

این همه دود زیر چرخ کبود،

 

سر راه شکوفه‌های بهار

گر‌یه سر می‌دهیم با دل شاد

گریه‌ی شوق با تمام وجود!

ادامه نوشته

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون هابیل،

از همان روزی که فرزندان «آدم»،

زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید،

آدمیت مرد!

گرچه «آدم» زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،

آدمیت مرده بود

 

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب

گشت و گشت

قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت!

ادامه نوشته

آخرین جرعه‌ی این جام

همه می‌پرسند

چیست در زمزمه‌ی مبهم آب؟

چیست در همهمه‌ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می‌برد

این‌گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی‌حاصل موج؟

چیست در خنده‌ی جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری؟

ادامه نوشته

سفر در شب

همچون شهاب می‌گذرم در زلال شب

از دشت‌های خالی و خاموش،

از پیچ و تاب گردنه‌ها، قعر دره‌ها،

نور چراغ‌ها چون خوشه‌های آتش

در بوته‌های دود

راهی میان ظلمت شب باز می‌کند

همراه من ستاره‌ی غمگین و خسته‌ای

در دور دست‌ها

پرواز می‌کند

نور غریب ماه

نرم و سبک به خلوت آغوش دره‌ها

تن می‌کند رها

بازوی لخت گردنه پیچیده کامجو

‌بر دور سینه‌ی هوس‌انگیز تپه‌ها

باد از شکاف دامنه فریاد می‌زند

ادامه نوشته

خوشه‌ی اشک

قفسی باید ساخت

هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست،

با پرستوها

و کبوترها،

همه را باید یک‌جا به قفس انداخت

روزگاری‌ست که پرواز کبوترها

در فضا ممنوع است

که چرا

به حریم جت‌ها خصمانه تجاوز شده است

روزگاری‌ست که خوبی خفته است

و بدی بیدار است

و هیاهوی قناری‌ها

خواب جت‌ها را آشفته است

ادامه نوشته

ای همیشه خوب!

ماهی همیشه تشنه‌ام

در زلال لطف بیکران تو

می‌برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده‌ها‌ت

زیر آفتاب داغ بوسه‌هات

ای زلال پاک!

جرعه جرعه جرعه می‌کشم تو را به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا!

هر طرف که می‌کنم نگاه،

تا همه کرانه‌های دور

عطر و خنده و ترانه می‌کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه‌ام

ای زلال!

تابناک!

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی،

ماهی تو، جان سپرده روی خاک!


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»

بهترین بهترین من!

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه‌ها نشسته‌ام

سال‌های سال

صیح‌های زود

در کنار چشمه‌ی سحر

سر نهاده روی شانه‌های یکدگر

‌گیسوان خیس‌شان به دست باد

چهره‌ها نهفته در پناه سایه‌های شرم

رنگ‌ها شکفته در زلال عطرهای گرم

می‌ترواد از سکوت دلپذیرشان

بهترین ترانه

بهترین سرود

مخمل نگاه این بنفشه‌ها

می‌برد مرا سبک‌تر از نسیم

از بنفشه‌زار باغچه

تا بنفشه‌زار چشم تو

که رسته در کنار هم

ادامه نوشته

کوچ

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!

 

تو کودکانت را بر سینه می‌فشاری گرم

و همسرت را چون کولیان خانه‌به‌دوش،

میان آتش و خون می‌کشانی از دنبال

و پیش پای تو از انفجارهای مهیب

دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد

و شهر‌ها همه در دود و شعله خواهد سوخت

و آشیان‌ها بر روی خاک خواهد ریخت

و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد

ادامه نوشته

ای بازگشته!

تنها نگاه بود و تبسم ميان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

اما‌... نه:

گاهي که از تب هيجان‌ها بي‌تاب مي‌شديم،

گاهي که قلب‌هامان مي‌کوفت سهمگين،

گاهي که سينه‌هامان چون کوره مي‌گداخت

دست تو بود و دست من، اين دوستان پاک

کز شوق، سر در دامن هم مي‌گذاشتند

وز اين پل بزرگِ پيوند دست‌ها

دل‌هاي ما به خلوت هم راه داشتند!

يک‌بار نيز - يادت اگر باشد -

وقتي تو‌، راهي سفري بودي‌،

يک لحظه... واي تنها يک لحظه،

سر روي شانه‌هاي هم آورديم

با هم گريستيم......

ادامه نوشته

از کوه با کوه

پرواز می‌کردیم

بالای سر خورشید

در آبی گسترده می‌تابید

بیدار روشن پاک

پایین، سراسر کوه بود کوه بود کوه

با صخره‌های سرکشیده تا پرند ابر

با کام خشک دره‌های تنگ

افسرده در آن نعره‌ی تندر

افتاد‌ه در آن لرزه‌ی کولاک

من در کنار پنجره خاموش

پیشانی داغم به روی شیشه‌ی نمناک

با کوه حرفی داشتم از دور

ادامه نوشته

کدام غبار؟!

با حوانه‌ها نوید زندگی‌ست

زندگی شکفتن جوانه‌هاست

هر بهار،

‌از نثار ابرهای مهربان،

ساقه‌ها پر از جوانه می‌شود،

هر جوانه‌ای شکوفه می‌کند

شاخه چلچراغ می‌شود

هر درخت پر‌شکوفه‌ی باغ

کودکی که تازه دیده باز می‌کند،

یک جوانه است

گونه‌های خوش‌تر از شکوفه‌اش،

‌چلچراغ تابنک خانه است

خنده‌اش بهار پر‌ترانه است

چون میان گاهواره ناز می‌کند

 

ای نسیم رهگذر به ما بگو

این جوانه‌های باغ زندگی،

این شکوفه‌های عشق،

از سموم وحشی کدام شوره‌زار

رفته رفته خار می‌شوند؟!

 

این کبوتران برج دوستی،

از غبار جادوی کدام کهکشان،

گرگ‌های هار می‌شوند؟!


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»

طومار تلاش

تنها درخت کوچه‌ی ما در میان شهر

تیری‌ست بی‌چراغ

اهل محله مردم زحمتکش صبور

از صبح تا غروب

در انتظار معجزه‌ای شاید

در کار برق و آب

امضای این و آن را طومار می‌کنند

شب‌ها میان ظلمت مطلق، سکوت محض،

بر خود هجوم دغدغه را تا سرود صبح

هموار می‌کنند

گفتم سرود صبح‌؟

‌آری به روی شاخه‌ی آن تیر بی‌چراغ

زاغان رهگذر

صبح ملول گمشده در گرد و خاک را

اقرار می‌کنند

ادامه نوشته

سیاه

لحاف كهنه‌ی زال فلك شكافته شد

و پنبه‌ كوچه و بازار شهر را پر كرد

و دشت اكنون سرد و غريب و خاموش است

آهاي لحاف پاره‌ی خود را به بام ما متكان

كه گرچه پنبه‌ی ما را هميشه آفت خورد

و دشت سوخته از پنبه‌ی سپيده تهي‌ست

جهان به كام حريفان پنبه در گوش است


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»

قصه

رفتم به کنار رود

سر تا پا مست

رودم به هزار قصه می‌برد ز دست

چون قصه‌ی درد خویش با او گفتم،

لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»

تر

طشت بزرگ آسمان از لاجورد صبحدم لبریز

این‌جا و آن‌جا ابر چون کف‌های لغزنده

رها بر آب

آویخته بر شاخه‌های سرو

پیراهن مهتاب...


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»

خاموش

در ساغر ما گل شرابی نشکفت

در این شب تیره ماهتابی نشکفت

گفتم به ستاره خانه‌ی صبح کجاست

افسوس که بر لبش جوابی نشکفت


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»

حصار

خوش گرفتی از من بیدل سراغ

یاد من کن تا بسوزد این چراغ

خائفی جان بر تو هم از من درود

داروی غم‌های من شعر تو بود

ای ز جام شعر تو شیراز مست

پیش حافظ بینمت جامی به دست

طبع تو آن‌جا که پر گیرد به اوج

می‌زند دریا در آغوش تو موج

پیش این آزرده‌جان بسته به لب

شکوه از شیراز کردی، ای عجب!

ادامه نوشته

جادوی بی‌اثر

پر کن پیاله را

کاین آب آتشین

دیری‌ست ره به حال خرابم نمی‌برد

این جام‌ها که در پی هم می‌شود تهی،

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می‌رباید و آبم نمی‌برد

ادامه نوشته