طومار تلاش
تیریست بیچراغ
اهل محله مردم زحمتکش صبور
از صبح تا غروب
در انتظار معجزهای شاید
در کار برق و آب
امضای این و آن را طومار میکنند
شبها میان ظلمت مطلق، سکوت محض،
بر خود هجوم دغدغه را تا سرود صبح
هموار میکنند
گفتم سرود صبح؟
آری به روی شاخهی آن تیر بیچراغ
زاغان رهگذر
صبح ملول گمشده در گرد و خاک را
اقرار میکنند
بابک میان یک وجب از خاک باغچه
بذری فشانده است
وزحوض نیمهآب
تا کشتزار خویش
نهری کشانده است
وقتی که کام حوض
چون کام مردمان محل خشک میشود،
از زیر آفتاب
گلبرگهای مزرعهی سبز خویش را
با قطرههای گرم عرق آب میدهد
در آفتاب ظهر که من میرسم ز راه
طومار تازهای را همسایهی عزیز
با خواهش و تمنا با عجز و التماس،
از خانهای به خانهی دیگر
سوغات میبرد
این طفل هشت ساله ولیکن
کارش خلاف اهل محله است
در آفتاب ظهر که من میرسم ز راه،
با آستین بر زده در پای کشتزار
بر گونه قطرههای عرق شهد خوشگوار
از بیخ و بن کشیده علفهای هرزه را
فریاد میزند:
بابا بیا، بیا
گل کرده لوبیا
لبخند کودکانهی او درس میدهد
کاین خاک خارپرور بارانندیده را
با آستین بر زده آباد میکنند
از ریشه میزنند علفهای هرزه را آنگاه
با قطرههای گرم عرق باغهای سبز
بنیاد میکنند
از دفتر: «بهار را باور کن»