سیاه
لحاف كهنهی
زال فلك شكافته شد
و پنبه كوچه و بازار شهر را پر كرد
و دشت اكنون سرد و غريب و خاموش است
آهاي لحاف پارهی خود را به بام ما متكان
كه گرچه پنبهی ما را هميشه آفت خورد
و دشت سوخته از پنبهی سپيده تهيست
جهان به كام حريفان پنبه در گوش است
از دفتر: «بهار را باور کن»
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۱۱/۲۲ ساعت 17:40 توسط عاطفه
|