لحاف كهنه‌ی زال فلك شكافته شد

و پنبه‌ كوچه و بازار شهر را پر كرد

و دشت اكنون سرد و غريب و خاموش است

آهاي لحاف پاره‌ی خود را به بام ما متكان

كه گرچه پنبه‌ی ما را هميشه آفت خورد

و دشت سوخته از پنبه‌ی سپيده تهي‌ست

جهان به كام حريفان پنبه در گوش است


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»