تاک
در پناه ز آفتاب گرم دشت
آهوی چشمان او در سبزهزار چشم من میگشت
سبزهزاری بود و رازی داشت
تا دیاری چشمانداز بازی داشت
برگ برگش قصه عشق و نیازی داشت
تاک خشک تشنهی بودم سر نهاده روی خاک
جان گرفتم زیر باران نوازشهای او
خوشههای بوسهاش در من شکفت
شاخه گستردم آفاق را
هر رگ من سیم سازی شد
با طنین خوشترین آوازها
از شراب عطر شیرین تنش
نبض من میگفت با من رازها
ذره ذره هستی من چون غبار
در زلال آسمان میگشت مست
سرخوش از بالاترین پروازها
معبد متروک جانم را
بار دیگر شبچراغ دیدگانی روشنایی داد
دست پر مهری در آنجا شمع روشن کرد
نوری از روزن فرو تابید
بوی عود آرزویی شکفته در فضا پیچید
ارغنون تمنا را نوا برخاست
معبد متروک جانم را شکوه کبریایی داد
این به محراب نیاز افتاده را از نو خدایی داد
از لب دیوار سبز کاجها
آفتاب زرد بالاتر نشست
بوتهی سرخ غروب
بر کبودیهای صحرا در نشست
بوسهی گرمش به هنگام وداع
تیر شد در قلب من تا پر نشست
در هوای سبزهزار بوی اوست
برگ برگ این چمن جادوی اوست
از دفتر: «بهار را باور کن»