همچون شهاب می‌گذرم در زلال شب

از دشت‌های خالی و خاموش،

از پیچ و تاب گردنه‌ها، قعر دره‌ها،

نور چراغ‌ها چون خوشه‌های آتش

در بوته‌های دود

راهی میان ظلمت شب باز می‌کند

همراه من ستاره‌ی غمگین و خسته‌ای

در دور دست‌ها

پرواز می‌کند

نور غریب ماه

نرم و سبک به خلوت آغوش دره‌ها

تن می‌کند رها

بازوی لخت گردنه پیچیده کامجو

‌بر دور سینه‌ی هوس‌انگیز تپه‌ها

باد از شکاف دامنه فریاد می‌زند

من همچون باد

می‌گذرم روی بال شب

در هر سوی راه

غوغای شاخه‌ها و گریز درخت‌هاست

با برگ‌های‌ سوخته، با شاخه‌های خشک

سر می‌کشند در پی هم خارهای گیج

گاهی دو چشم خونین از لای بوته‌ها

مبهوت می‌درخشد و محسور می‌شود

گاهی صدای وای کسی از فراز کوه

در‌ های و هوی همهمه‌ها دور می‌شود

ای روشنایی سحر! ای آفتاب پاک!

ای مرز جاودانه‌ی نیکی

من با امید وصل تو شب را شکسته‌ام

من در هوای عشق تو از شب گذشته‌ام

بهر تو دست و پا زده‌ام در شکنج راه

سوی تو بال و پر زده‌ام در ملال شب


فریدون مشیری

از دفتر: «بهار را باور کن»