دفتر «شرق اندوه» اثر «سهراب سپهری»

سهراب سپهری

دفتر: «شرق اندوه»

به زمین

‌افتاد. و چه پژواکی که شنید اهریمن. و چه لرزی که دوید ازبن غم تا بهشت

من درخویش و کلاغی لب حوض.

‌خاموشی، و یکی زمزمه ساز.

‌تنه‌ی تاریکی، تبر نقره‌ی نور.

و گوارایی بی‌گاه خطا. بوی تباهی‌ها، گردش زیست.

‌شب دانایی. و جدا ماندم: کو سختی پیکرها، کو بوی زمین، چینه‌ی بی‌بعد پری‌ها؟

اینک باد، پنجره‌ام رفته به بی‌پایان. خونی ریخت، بر سینه‌ی من ریگ بیابان باد!

چیزی گفت، و زمان‌ها بر کاج حیاط، همواره وزید و وزید. این هم گل اندیشه، آن هم بت دوست

نی، که اگر بوی لجن می‌آید، آن هم غوک، که دهانش ابدیت خورده است.

دیدار دگر، آری: روزن زیبای زمان.

‌ترسید، دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست، خیره به من: غم نامیرا.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

بودهی Boodhi

آنی بود، درها وا شده بود.

‌برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.

مرغان مکان خاموش، این خامو،ش آن خاموش، خاموشی گویا شده بود.

آن پهنه چه بود‌: با میشی، گرگی همپا شده بود.

نقش صدا کم‌رنگ، نقش ندا کم‌رنگ، پرده مگر تا شده بود‌؟

‌من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.

‌زیبایی تنها شده بود.

‌هر رودی، دریا

هر بودی، بودا شده بود.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

تا

‌بالا رو، بالا رو، بند نگه بشکن، وهم سیه بشکن.

- آمده‌ام، آمده‌ام، بوی دگر می‌شنوم، باد دگر می‌گذرد.

روی سرم بید دگر، خورشید دگر.

- شهر تونی، شهر تونی،

‌می‌شنوی زنگ زمان: قطره چکید. از پی تو، سایه دوید.

‌شهر تو در کوی فراتر‌ها، دره‌ی دیگرها.

- آمده‌ام، آمده‌ام، می‌لغزد صخره‌ی سخت، می‌شنوم آواز درخت.

‌- شهر تونی، شهر تونی،

‌خسته چرا بال عقاب‌؟ و زمین تشنه‌ی خواب‌؟

‌و چرا روییدن، روییدن، رمزی را بوییدن‌؟

شهر تو رنگش دیگر. خاکش، سنگش دیگر.

- آمده‌ام، آمده‌ام بسته نه دروازه نه در، جن‌ها هر سو بگذر.

‌و خدایان هر افسانه که هست. و نه چشمی نگران، و نه نامی ز پرست.

- شهر تونی، شهر تونی،

در کف‌ها کاسه‌ی زیبایی، بر لب‌ها تلخی دانایی.

‌شهر تو در جای دگر ره می بر با پای دگر

- آمده‌ام، آمده‌ام، پنجره‌ها می‌شکفند.

‌کوچه فرورفته به بی سویی، بی هایی، بی هویی.

- شهر تونی، شهر تونی،

‌در وزش خاموشی، سیما‌ها در دود فراموشی.

‌شهر تو را نام دگر، خسته نه ای، گام دگر.

‌- آمده‌ام، آمده‌ام، درها رهگذر باد عدم.

‌خانه ز خود وارسته، جام دویی بشکسته، سایه‌ی «یک» روی زمین، روی زمان.

- شهر تونی این و نه آن

شهر تو گم، تا نشود پیدا نشود.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

تا گل هیچ

‌می‌رفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ.

مرگی در دامنه‌ها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست.

می‌خواندیم: «بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر»

می‌رفتیم، خاک از ما می‌ترسید، و زمان بر سر ما می‌بارید.

خندیدیم‌: ورطه پرید از خواب، و نهان‌ها آوایی افشاندند.

ما خاموش، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه.

بنشستم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمین‌ها پر خواب.

‌خوابیدیم، می‌گویند‌: دستی در خوابی گل می‌چید.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

تراو

درآ، که کران را بر‌چیدم، خاک زمان رفتم. آب «نگر» پاشیدم.

‌در سفالینه‌ی چشم، «صد برگ» نگه بنشاندم، بنشستم.

‌آیینه شکستم، تا سرشار تو من باشم و من. جامه نهادم .رشته گسستم.

زیبایان خندیدند. خواب «چرا» دادمشان، خوابیدند.

غوکی می‌جست، اندوهش دادم. و نشست.

‌در کشت گمان، هر سبزه لگد کردم. از هر بیشه، شوری به سبد کردم.

بوی تو می‌آمد، به صدا تیرو، به روان پر دادم، آواز «در آ» سردادم.

پژواک تو می‌پیچید، چکه شدم، از بام صدا لغزیدم، و شنیدم.

یک هیچ تو را دیدم، و دویدم.

آب تجلی تو نوشیدم، و دمیدم.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

تنها باد

سایه شدم، و صدا کردم:

‌کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟ کو اوج «نه من»، دره «او»؟

و ندا آمد: لب‌بسته بپو.

مرغی رفت، تنها بود، پر شد، جام شگفت.

‌و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!

‌دستم در کوه سحر «او» می‌چید، «او» می‌چید.

‌و ندا آمد: و هجو‌می از خورشید.

از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.

‌و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!

آوازی از ره دور: جنگل‌ها می‌خوانند؟

‌و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند.

‌و شیاری ز هراس.

‌و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!

«او» آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم.

و ندا آمد: پرها هم.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

روانه

چه گذشت‌؟

- زنبوری پر زد

‌- در پهنه‌...

- وهم. این سو، آن سو، جویای گلی.

‌- جویای گلی، آری، بی ساقه گلی در پهنه خواب، نوشابه آن...

- اندوه. اندوه نگاه: بیداری چشم، بی‌برگی دست.

- نی. سبدی می کن، سفری در باغ.

- باز آمده ام بسیار، و ره آوردم: تیناب تهی.

- سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر.

- بدرود.

- بدرود، و به همراهت نیروی هراس.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

شکپوری

بر آبی چین افتاد، سیبی به زمین افتاد.

گامی ماند. زنجره خواند.

همهمه‌ای: خندیدند. بزمی بود، برچیدند.

خوابی از چشمی بالا رفت. این رهرو تنها رفت، بی ما رفت.

‌رشته گسست‌: من پیچم، من تابم. کوزه شکست: من آبم.

‌این سنگ، پیوندش با من کو‌؟ آن زنبور، پروازش تا من کو‌؟

‌نقشی پیدا، آیینه کجا‌؟ این لبخند، لب‌ها کو‌؟ موج آمد، دریا کو‌؟

‌می‌بویم، بو آمد. از هر سو، های آمد، هو آمد. من رفتم، «او» آمد، «او» آمد.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

شورم را

من سازم‌: بندی آوازم.

برگیرم، بنوازم، بر تارم زخمه «لا» می زن، راه فنا می‌زن.

‌من دودم: می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم.

‌می‌سوزم، می‌سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و درآ.

‌آیینه شدم، از روشن و از سایه بری بودم. دیو و پری آمد،

‌دیو و پری بودم. در بی‌خبری بودم.

قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات، و زبر‌پوشم اوستا.

می‌بینم خواب: بودایی در نیلوفر آب.

هر جا گل‌های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم.

‌محراب تو دور از دست‌: او بالا، من در پست.

‌خوشبو سخنم، نی‌؟ باد «بیا» می‌بردم، بی توشه شدم

در کوه «کجا» گل چیدم، گل خوردم.

در رگ‌ها همهمه‌ای دارم، از چشمه‌ی خود آبم زن، آبم زن.

‌و به من یک قطره گوارا کن، شورم را زیبا کن.

‌باد انگیز، درهای سخن، بشکن جاپای صدا می‌روب.

هم دود «چرا» می بر، هم موج «من» و «ما» و «شما» می بر.

ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان، زین رؤیا در چشمم گل بنشان، گل بنشان.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

شیطان هم

‌‌‌از خانه به‌در، از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا می‌رفت.

‌در جاده، درختان سبز، گل‌ها وا، شیطان نگران‌: اندیشه رها می‌رفت.

‌خار آمد، و بیابان، و سراب.

‌کوه آمد، و خواب.

‌آواز پری‌: مرغی به هوا می‌رفت‌؟

‌- نی، همزاد گیاهی بود، از پیش گیا می‌رفت.

‌شب می‌شد و روز.

جایی، شیطان نگران‌: تنهایی ما می‌رفت.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

لب آب

‌دیشب، لب رود، شیطان زمزمه داشت.

‌شب بود و چراغک بود.

شیطان، تنها، تک بود.

‌باد آمده بود، باران زده بود: شب تر، گل‌ها پرپر.

‌بویی نه به راه.

ناگاه

‌آیینه‌ی رود ،نقش غمی بنمود. شیطان لب آب.

‌خاک سیا در خواب.

‌زمزمه‌ای می‌مرد، بادی می‌رفت، رازی می‌برد.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

نا

‌باد آمد، در بگشا، اندوه خدا آورد.

‌خانه بروب، افشان گل، پیک آمد، پیک آمد، مژده ز «نا» آورد.

‌آب آمد، آب آمد، از دشت خدایان نیز، گل‌های سیا آورد.

ما خفته، او آمد، خنده‌ی شیطان را بر لب ما آورد.

‌مرگ آمد،

‌حیرت ما را برد،

‌ترس شما آورد.

در خاکی، صبح آمد، سیب طلا، از باغ طلا آورد‌.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

نه به سنگ

‌در جوی زمان، در خواب تماشای تو می‌رویم.

‌سیمای روان، با شبنم افشان تو می‌شویم.

پرهایم‌؟ پرپر شده‌ام. چشم نویدم، به نگاهی تر شده‌ام

‌این سو نه، آن سو‌یم.

و در آن سوی نگاه، چیزی را می‌بینم، چیزی را می‌جویم.

سنگی می‌شکنم، رازی با نقش تو می‌گویم.

برگ افتاد، نوشم باد‌: من زنده به اندوهم.

ابری رفت، من کوهم‌: می‌پایم. من بادم‌: می‌پویم.

‌در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، می‌آیم، می‌بویم.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

نیایش

‌دستی افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی

‌باشد که به صد سوزن نور، شب ما را بکند روزن روزن.

ما بی‌تاب، و نیایش بی‌رنگ.

از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خور نیوشیدن تو.

ما هسته‌ی پنهان تماشاییم.

‌ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما

‌باشد که به شوری بشکافیم،

باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم.

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، برهم تاب، بر هم پیچ:

‌شلاقی کن، و بزن بر تن ما

‌باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت.

‌نم زن بر چهره‌ی ما

‌باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب از تابش تو، و فرو افتد.

‌بینایی ره گم کرد.

‌یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما، همه تو.

ما چنگیم‌: هر تار از ما دردی، سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز.

‌باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا «نت» خاموشی.

آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش.

‌خود را در ما بفکن.

باشد که فراگیرد هستی ما را، و دگر نقشی ننشیند در ما.

هر سو مرز، هر سو نام.

‌رشته کن از بی‌شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان

‌باشد که به هم پیوندد همه‌چیز،

باشد که نماند مرز، که نماند نام.

 

ای دور از دست‌! پر تنهایی خسته است.

‌گه‌گاه، شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

هایی

سرچشمه‌ی رویش‌هایی، دریایی، پایان تماشایی.

‌تو تراویدی: باغ جهان تر شد، دیگر شد.

صبحی سر زد، مرغی پر زد، یک شاخه شکست: خاموشی هست.

‌خوابم برد، خوابی دیدم: تابش آبی در خواب، لرزش برگی در آب.

‌این سو تاریکی مرگ، آن سو زیبایی برگ، این‌ها چه، آن‌ها چیست‌؟ انبوه زمان‌ها چیست‌؟

‌این می‌شکفد، ترس تماشا دارد. آن می‌گذرد، وحشت دریا دارد.

‌پرتو محرابی، می‌تابی. من هیچم : پیچک خوابی، بر نرده‌ی اندوه تو می‌پیچم.

‌تاریکی پروازی، رؤیای بی‌آغازی، بی‌موجی، بی‌رنگی دریای هم آهنگی!


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

هلا

‌‌تنها به تماشای چه ای‌؟

بالا، گل یک روزه‌ی نور.

پایین، تاریکی باد.

بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه‌ی خدا روشن نیست.

از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.

‌تو خواهی ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچک غم.

بیهوده مپای.

برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد.

راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد.

زنجره را بشنو‌: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست و خدایی هست، و خدایی...

بی‌گاه است، ببوی و برو و چهره‌ی زیبایی در خواب دگر ببین.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

هنگامی

تاریکی، پیچک‌وار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها.

‌و هنوز، ما در کشت، در کف داس.

ما ماندیم، تا رشته‌ی شب از گرد چپرها وا شد، فردا شد.

‌روز آمد و رفت.

تاریکی، پیچک‌وار به چپر ها پیچید، به حناها، افراها.

‌و هنوز، یک خوشه‌‌ی کشت، در خور چیدن نه، یاد رسیدن نه.

‌و هزاران روز، و هزاران بار

تاریکی، پیچک‌وار به چپر ها پیچید، به حناها، افراها.

‌پایان شبی، ما در خواب، یک خوشه رسید، مرغی چید.

‌آواز پوش بیداری ما: ساقه‌ی لرزان پیام.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

و

آری، ما غنچه‌ی یک خوابیم.

- غنچه خواب‌؟ آیا می‌شکفیم‌؟

- یک روزی، بی جنبش برگ.

- اینجا‌؟

- نی، در دره‌ی مرگ.

- تاریکی، تنهایی.

- نی، خلوت زیبایی.

- به تماشا چه کسی‌می آید، چه کسی ما را می‌بوید؟

- ...

- و به بادی پرپر‌...؟

- ...

- و فرودی دیگر‌؟

- ...


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

و شکستم و دویدم و فتادم

درها به طنین‌ های تو واکردم.

‌هر تکه را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه.

‌بر لب مردابی، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز.

‌در بن خاری، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان.

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن.

‌و شیاریدم شب یک‌دست نیایش، افشاندم دانه‌ی راز.

‌و شکستم آویز فریب.

‌و دویدم تاهیچ. و دویدم تا چهره‌ی مرگ، تا هسته‌ی هوش.

‌و فتادم بر صخره‌س درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.

‌وزشی می‌رفت از دامنه‌ای، گامی همره او رفتم.

ته تاریکی، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

و چه تنها

ای درخور اوج‌! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.

‌غم‌ها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخره‌ی دوست.

من هستم، و سفالینه‌ی تاریکی، و تراویدن راز ازلی.

سر بر سنگ، و هوایی که خنک، و چناری که به فکر، و روانی که پر از ریزش دوست.

‌خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته‌ زیست، و چه تنها من!

تنها من، و سرانگشتم در چشمه‌ی یاد، و کبوترها لب آب.

هم خنده‌ی موج هم تن زنبوری بر سبزه‌ی مرگ، و شکوهی در پنجه‌ی باد.

‌من از تو پرم، ای روزنه‌ی باغ هم آهنگی کاج و من و ترس!

هنگام من است، ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر خاموش پیام!


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

وید

‌نی‌ها، همهمه‌شان می‌آید.

‌مرغان، زمزمه‌شان می‌آید.

در باز و نگه کم

و پیامی رفته به بی‌سویی دشت.

‌گاوی زیر صنوبرها،

‌ابدیت روی چپرها.

‌از بن هر برگی وهمی آویزان

و کلامی نی،

نامی نی.

‌پایین، جاده‌ی بیرنگی.

بالا، خورشید هم آهنگی.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

پادمه

می‌رویید. در جنگل، خاموشی رؤیا بود.

شبنم‌ها بر جا بود.

درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشاتر، و خدا در هر‌... آیا بود‌؟

‌خورشیدی در هر مشت‌: بام نگه بالا بود.

‌می‌بویید. گل وا بود‌؟ بوییدن بی ما بود‌: زیبا بود.

‌تنهایی، تنها بود.

نا‌پیدا، پیدا بود.

«او» آن‌جا، آن‌جا بود.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

پاراه

نه تو می‌پایی، و نه کوه. میوه‌ی این باغ‌: اندوه، اندوه.

‌گو بترواد غم، تشنه سبویی تو. افتد گل، بویی تو.

این پیچک شوق، آبش ده، سیرابش کن. آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن.

‌این لاله‌ی هوش، از ساقه بچین. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد، بشود.

‌و خدا از تو نه بالاتر. نی، تنهاتر، تنهاتر.

‌بالاها، پستی‌ها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین.

بالی نیست، آیت پروازی هست. کس نیست، رشته‌ی آوازی هست.

‌پژواکی: رؤیایی پر زد رفت. شاپویی‌: رازی بود، در زد رفت.

‌اندیشه‌: گاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی‌: آبشخور ما کردند.

‌این آب روان، ما ساده‌تریم. این سایه، افتاده‌تریم.

‌نه تو می‌پایی، و نه من، دیده‌ی تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

چند

‌این‌جاست، آیید، پنجره بگشایید، ای من و دگر من‌ها‌: صد پرتو من در آب!

مهتاب، تابنده نگر، بر لرزش برگ، اندیشه‌ی من، جاده‌ی مرگ.

‌آن‌جا نیلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.

‌این‌جا ایوان، خاموشی هوش، پرواز روان.

‌در باغ زمان تنها نشدیم. ای سنگ و نگاه، ای وهم و درخت، آیا نشدیم‌؟

من «صخره – من»ام، تو «شاخه – تو»یی.

این بام گلی، آری، این بام گلی، خاک است و من و پندار.

‌و چه بود این لکه‌ی رنگ، این دود سبک‌؟ پروانه گذشت‌؟ ‌افسانه دمید‌؟

نی، این لکه‌ی رنگ، این دود سبک، پروانه نبود، من بودم، و تو.

افسانه نبود، ما بود و شما.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»

گزار

‌باز آمدم از چشمه‌ی خواب، کوزه‌ی تر در دستم.

‌مرغانی می‌خواندند. نیلوفر وا می‌شد. کوزه‌ی تر بشکستم.

در بستم

‌و در ایوان تماشای تو بنشستم.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»