تا گل هیچ
میرفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه!
راهی بود از ما تا گل هیچ.
مرگی در دامنهها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست.
میخواندیم: «بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر»
میرفتیم، خاک از ما میترسید، و زمان بر سر ما میبارید.
خندیدیم: ورطه پرید از خواب، و نهانها آوایی افشاندند.
ما خاموش، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه.
بنشستم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمینها پر خواب.
خوابیدیم، میگویند: دستی در خوابی گل میچید.
از دفتر: «شرق اندوه»
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۶/۰۶/۲۴ ساعت 16:15 توسط عاطفه
|