‌می‌رفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ.

مرگی در دامنه‌ها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست.

می‌خواندیم: «بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر»

می‌رفتیم، خاک از ما می‌ترسید، و زمان بر سر ما می‌بارید.

خندیدیم‌: ورطه پرید از خواب، و نهان‌ها آوایی افشاندند.

ما خاموش، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه.

بنشستم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمین‌ها پر خواب.

‌خوابیدیم، می‌گویند‌: دستی در خوابی گل می‌چید.


سهراب سپهری

از دفتر: «شرق اندوه»