نه به سنگ
در جوی زمان، در خواب تماشای تو میرویم.
سیمای روان، با شبنم افشان تو میشویم.
پرهایم؟ پرپر شدهام. چشم نویدم، به نگاهی تر شدهام
این سو نه، آن سویم.
و در آن سوی نگاه، چیزی را میبینم، چیزی را میجویم.
سنگی میشکنم، رازی با نقش تو میگویم.
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم.
ابری رفت، من کوهم: میپایم. من بادم: میپویم.
در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، میآیم، میبویم.
از دفتر: «شرق اندوه»
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۶/۱۲ ساعت 10:45 توسط عاطفه
|