هلا
تنها به تماشای چه ای؟
بالا، گل یک روزهی نور.
پایین، تاریکی باد.
بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچهی خدا روشن نیست.
از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.
تو خواهی ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچک غم.
بیهوده مپای.
برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد.
راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد.
زنجره را بشنو: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست و خدایی هست، و خدایی...
بیگاه است، ببوی و برو و چهرهی زیبایی در خواب دگر ببین.
از دفتر: «شرق اندوه»
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۶/۰۶/۰۹ ساعت 9:49 توسط عاطفه
|