دفتر «لحظه ها و احساس» اثر «فریدون مشیری»

فریدون مشیری

دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

تنها

تنها

غمگين

نشسته با ماه

در خلوت ساكت شبانگاه

اشكي به رخم دويد ناگاه

روي تو شكفت در سرشكم

ديدم كه هنوز عاشقم، آه!!!!


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

آرزوی پاک

پرواز دسته‌جمعی مرغابیان شاد

بر پرنیان آبی روشن

در صبح تابناک طلایی

آه ای آرزوی پاک رهایی!


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

آه

در پی آن نگاه‌های بلند،

حسرتی ماند و

آه‌های بلند


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

دل‌افروزان شادی

نسیم صبح بوی گل پرکند

افق دریایی از نور است و لبخند

دل‌افروزان شادی را صلا زن

سیه‌کاران غم را در فروبند


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

هدیه دوست

گلی را که دیروز

به دیدار من هدیه آوردی ای دوست

دور از رخ نازنین تو

امروز پژمرد

همه لطف و زیبایی‌اش را

که حسرت به روی تو می‌خورد و

هوش از سر ما به تاراج می‌برد

گرمای شب برد

صفای تو اما گلی پایدار است

بهشتی همیشه بهار است

گل مهر تو در دل و جان

گل بی‌خزان

گل تا که من زنده‌ام، ماندگار است

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

از اوج

باران، قصیده‌واری

غمناک

آغاز کرده بود

می‌خواند و باز می‌خواند

بغض هزار‌ساله دردش را

انگار می‌گشود

اندوه‌زاست زاری خاموش

ناگفتنی‌ست

این‌همه غم

ناشنیدنی‌ست

پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟

گفتند اگر تو نیز

از اوج بنگری،

خواهی هزار بار ازو تلخ‌تر گریست

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

گلبانگ تو

ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز

از حنجره‌ات،

پنجره‌ای سوی خدا باز

احساس من و ساز تو، جان‌های هم آهنگ

حال من و آوای تو، یاران هم آواز

گلبانگ تو روشنگر جان است

بیفروز

قول و غزلت پرچم شادی است

برافراز

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

سرود

کلام سرود را

همانند یک سلاح

بیندیش و آن‌گه بکار بر

که با حرف سربی

بر اندام کاغذ

توانی نوشت گل

و با سرب آتشین

بر اندام آدمی

توانی زدن شرر

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

پس از باران

گل از طراوت باران صبحدم لبریز

هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز

صفای روی تو ای ابر مهربان بهار

که هست دامنت از رشحه کرم لبریز

ادامه نوشته

شکوه روشنایی

افق تاریک

دنیا تنگ

نومیدی توان‌فرساست

می‌دانم

ولیکن ره سپردن در سیاهی

رو به سوی روشنی زیباست

می‌دانی

به شوق نور در ظلمت قدم بردار

به این غم‌های جان‌آزار دل مسپار

که مرغان گلستان زاد

که سرشارند از آواز آزادی

نمی‌دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را

و رعنایان تن در تور پرورده

نمی‌دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

محیط زیست

به لطف کارگزاران عهد ظلمت و دود

که از عنایت‌شان می‌رسد به گردون آه

کبوتران سپید

مبدل شوند پیاپی به زاغ‌های سیاه


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

دریچه

وقتی ستاره نیز

سو‌سوی روزنی به رهایی نیست

آن چشم شب نخفته چرا پشت پنجره

با آن نگاه غمگین

ژرفای آسمان را

می‌کاوید

آن‌گاه بازمی‌گشت

نومید

می‌گریست

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

از صدای سخن عشق

زمان نمی‌گذرد، عمر ره نمی‌سپرد

صدای ساعت شماطه، بانگ تکرار است

نه شب هست و نه جمعه

نه پار و پیرار است

جوان و پیر کدام است؟ زود و دیر کدام است؟

اگر هنوز جوان مانده‌ای به آن معناست

که عشق را به زوایای جان صلا زده‌ای

ملال پیری اگر می‌کشد تو را پیداست

که زیر سیلی تکرار

دست و پا زده‌ای

زمان نمی‌گذرد

صدای ساعت شماطه، بانگ تکرار است

خوشا به حال کسی

که لحظه لحظه‌اش از بانگ عشق سرشار است

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

هر که با ما نیست

گفته می‌شد هر که با ما نیست، با ما دشمن است

گفتم آری این سخن فرموده‌ی اهریمن است

اهل معنا، اهل دل با دشمنان هم دوستند

ای شما با خلق دشمن! قلب‌هاتان آهن است؟!


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

بهار خاموش

ندانم این نسیم بال‌بسته

چه خواهد کرد با جان‌های خسته

پرستو می‌رسد غمگین و خاموش

دریغ از آن بهاران خجسته


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

ای وای شهریار

در نیمه‌های قرن بشر‌سوزان

در انفجار دائم باروت

در بوته‌زار انسان

در ازدحام وحشت و سرسام

سرگشته و هراسان می‌خواند

می‌خواند با صدای حزینش

می‌خواست تا صدای خدا را

در جان مردمان بنشاند

ادامه نوشته

آیا برادرانیم؟

جانی شکسته دارم از دوستی گریزان

در باورم نگنجد بیداد از عزیزان

وایا ستیزه‌جویان با دشمنان ستیزند؟

آیا برادرانیم با یکدیگر ستیزان؟

آه آن امیدها کو؟

چون صبح نوشکفته

تا حال من ببینند در شام برگ‌ریزان

از جور دوست هرچند از پا افتادگانیم،

ما را ازین گذرگاه،

ای عشق بر مخیزان

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

شکار

در دل خاموش کوه تبر صدا کرد

در دل کبکی ترانه‌خوان شرر افتاد

ناله‌کنان از فراز دامنه کوه

در ته خاموش دره

خون‌جگر افتاد

بال و پری چند زد به سینه درافتاد

کوه‌نشینان صدای تیر شنیدند

بال‌زنان جوجگان گمشده مادر

در پی مادر ز آشیانه پریدند

ادامه نوشته

حرف طرب‌انگیز

هیچ جز یاد تو رؤیای دلاویزم نیست

هیچ جز نام تو حرف طرب‌انگیزم نیست

عشق می‌ورزم و می‌سوزم و فریادم نه

دوست می‌دارم و می‌خواهم و پرهیزم نیست

نور می‌بینم و می‌رویم و می‌بالم شاد

شاخه می‌گسترم و بیم ز پاییزم نیست

تا به گیتی دل از مهر لبریزم هست

کار با هستی از دغدغه لبریزم نیست

بخت آن را که شبی پاک‌تر از باد سحر

با تو ای غنچه‌ی نشکفته بیامیزم نیست

تو به دادم برس ای عشق که با این‌همه شوق

چاره جز آن‌که به آغوش تو بگریزم نیست

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

روح چمن

ای دوست چه پرسی تو که سهراب کجا رفت

سهراب سپهری شد و سر وقت خدا رفت

او نور سحر بود کزین دشت سفر کرد

او روح چمن بود که با باد صبا رفت

همراه فلق در افق تیره‌ی این شهر

تابید و به آن‌جا که قدر گفت و قضا رفت

ناگاه چو پروانه سبک‌خیز و سبکبال

پیدا شد و چرخی زد و گل گفت و هوا رفت

ای جامه‌ی شعرت نخ آواز قناری

رفتی تو و از باغ و چمن نور و نوا رفت

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

قصه شیرین

مهرورزان زمان‌های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آن‌جا که تویی

بر نیاید دگر آواز از من

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هر چیز جز مبل دل او

بسپاریم به باد

ادامه نوشته

چراغ راه

شکفته روی اقیانوس شب ماه

نسیمش می‌نوازد گاه و بی‌گاه

چراغ افروز راه عاشقان باش

که من در دشت غم گم کرده‌ام راه


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

ابر بی‌باران

شب، غیر هلاک جان بیداران نیست

گلبانگ سپیده بر سپیداران نیست

در این‌همه ابر، قطره‌ای باران نیست

از هیچ طرف، صدایی از یاران نیست


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

سحرها همیشه

دو خورشید زرد

می‌دمید از بلندای بام

بر آن پرده روشن لاجورد

چو از بام ایوان می‌افراخت قد

چو از لای پیچک می‌افروخت چشم

به گنجشک‌ها درمی‌افکند هول

ادامه نوشته

مثل باران

من نمی‌گویم در عین عالم

گرم پو تابنده‌ی هستی‌بخش

چون خورشید باش

تا توانی پک روشن مثل باران

مثل مروارید باش


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

تا لب ایوان شما

نرسد دست تمنا چون به دامان شما

می‌توان چشم دلی دوخت به ایوان شما

از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست

نیمه‌جانی‌ست درین فاصله قربان شما


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

بهاری پر از ارغوان

تو را دارم ای گل جهان با من است

تو تا با منی، جان جان با من است

چو می‌تابد از دور پیشانی‌ات

کران تا کران آسمان با من است

چو خندان به سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است

ادامه نوشته

راز نگه‌دارترین

ای تو با روح من از روز ازل یارترین

کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترین

گر یکی هست سزاوار پرستش به خدا

تو سزاوارترینی، تو سزاوارترین

عطر نام تو که در پرده جان پیچیده‌ست

سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین

ای تو روشنگر ایام مه‌آلوده‌ی عمر

بی تماشای تو، روز و شب من تارترین

در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند

من به سرپنجه مهر تو گرفتارترین

می‌توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید

گر بود چون دل من رازنگه‌دارترین

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

یاد و کنار

روزهایی که بی تو می‌گذرد

گرچه با یاد توست ثانیه‌هاش

آرزو باز می‌کشد فریاد

در کنار تو می‌گذشت ای کاش


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

عشق

عشق هرجا رو کند، آن‌جا خوش است

گر به دریا افکند، دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش، دلکش است

ای خوشا آن دل که در این آتش است

ادامه نوشته

بی‌خبر

یادش به خیر

عهد جوانی

که تا سحر

با ماه می‌نشستم

از خواب بی‌خبر

کنون که می‌دمد سحر از سوی خاوران،

بینم شبم گذشته

ز مهتاب بی‌خبر

این‌سان که خواب غفلتم از راه می‌برد

ترسم که بگذرد ز سرم آب بی‌خبر

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

هیچ و باد

هیچ و باد است جهان

گفتی و باور کردی

کاش یک روز به اندازه هیچ

غم بیهوده نمی‌خوردی

کاش یک لحظه به سرمستی باد

شاد و آزاد به‌سر می‌بردی

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

ناگهان جوانه می‌کند

این درخت بارور که سال‌هاست

بی‌هوا و نور مانده است

بازوان هر طرف گشوده‌اش

از نوازش پرندگان مهربان

وزنوای دلپذیرشان

دورمانده است

آه اینک از نسیم تازه تبسمی

ناگهان جوانه می‌کند

از میان این جوانه‌ها

جان او چو مرغکی ترانه‌خوان

سر برون ز آشیانه می‌کند

در چنین فضای دلپذیر

دل هوای شعر عاشقانه می‌کند

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

قهر

در آمد از در

بیگانه‌وار، سنگین، تلخ

نگاه منجمدش

به راستای افق مات در هوا می‌ماند

نگاه منجمدش را به من نمی‌تاباند

عزای عشق کهن را سیاه پوشیده

رخش همان سمن شیر ماه نوشیده

ادامه نوشته

نوایی تازه

شنیدم مصرعی شیوا که شیرین بود مضمونش

منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش

به خود گفتم تو هم مجنون یک لیلای زیبایی

که جان داروی عمر توست در لب‌های میگونش

ادامه نوشته

در کوه‌های اندوه

از دره‌های حیرت

در کوه‌های اندوه

با بغض سنگی‌ام

خاموش می‌گذشتم

با هر‌چه درد در جگرم بود

فریاد می‌کشیدم

محمود

ادامه نوشته

دل تنگ

سر خود را مزن این‌گونه بر سنگ

دل دیوانه‌ی تنها، دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته درین بغض درنگ

دل دیوانه‌ی تنها، دل تنگ

ادامه نوشته

خوش آمد بهار

خوش آمد بهار

گل از شاخه تابید خورشید وار

چو آغوش نوروزر پیروز‌بخت

گشوده رخ و بازوان درخت

گل‌افشانی ارغوان

نوید امید است در باغ جان

ادامه نوشته

حصار

بیرون شدن نداند

این رهرو غریب

از این حصار سربی

این تنگه غروب


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

سرود کوه

به‌سوی کوه

به‌سوی قله‌های باشکوه

به‌سوی آبی سپهر

به راه زر‌نشان مهر

چو آرزوی ما

هوا

خوش است و پک

به روی قله‌ها

تن از غبار تیرگی رها

برآ چو جان تازه بر بلند خاک

همیشه بر فراز

همیشه سرافراز

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

برف شبانه

بی‌صدا شب تا سحر

یاران خود را خواند و گرد آورد

جا به جا

در راه‌ها

بر شاخه‌ها

بر بام گسترد

ادامه نوشته

بیهودگی

امروز را به باد سپردم

امشب کنار پنجره بیدار مانده‌ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می‌آورد

تا من دوباره آن را

بسپارمش به باد


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

سحر

بهترین لحظه‌های روز و شبم

لحظه‌های شکفتن سحر است

که سیاهی شکسته پا به گریز

روشنایی گشوده بال و پر است


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

در بیشه‌زار یادها

شب بود و ابر تیره و هنگامه باد

ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد

من ماندم و تاریکی و امواج اوهام

در جنگل یاد

آسیمه‌سر در بیشه‌زاران می‌دویدم

فریاد‌ها برمی‌کشیدم

ادامه نوشته

ذره‌ای در نور

گل نگاه تو در کار دلربایی بود

فضای خانه پر از عطر آشنایی بود

به رقص آمده بودم چو ذره‌ای در نور

ز شوق و شور

که پرواز در رهایی بود

ادامه نوشته

ترنم رنگین

یک کهکشان شکوفه گیلاس

نقشی کشیده بود بر آن نیلگون پرند

شعری نوشته بود بر آن آبی بلند

موسیقی بهار

چون موجی از لطافت شادی نشاط نور

در صحنه فضا مترنم بود

ادامه نوشته

درس معلم

در کلاس روزگار

درس‌های گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب و نان،

درس زیستن کنار این و آن،

درس مهر،

درس قهر،

درس آشنا شدن،

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار این معلمان و درس‌ها،

در کنار نمره‌های صفر و نمره‌های بیست،

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه‌ها، تمام عمر،

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست: مرگ

و آن‌چه را که درس می‌دهد،

زندگی است

فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

زبان بی‌زبانان

غنچه با لبخند

می‌گوید تماشایم کنید

گل بتابد چهره همچون چلچراغ

یک نظر در روی زیبایم کنید

سرو ناز

سرخوش و طناز

می‌بالد به خویش

گوشه چشمی به بالایم کنید

ادامه نوشته

آیا...؟

ای طفل بی‌گناه که راحت نبوده‌ای

بیست و چهار ساعت ازین بیست و چار سال

گیرم که پیر گردی و در تنگنای دهر

با مردم زمانه بسازی هزار سال

آیا میان این همه اندوه و درد و رنج

هرگز تفاوتی کند امسال و پارسال؟!


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

به یاران نیمه راه

کجایی ای رفیق نیمه راهم

که من در چاه شب‌های سیاهم

نمی‌بخشد کسی جز غم پناهم

نه تنها از تو نالم کز خدا هم


 فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

زبان معیار

با هر زبان که من بتوانم

شعری به دلفریبی ناز نگاه تو

شیرین و دلنشین

بسرایم

و آن نغز ناب را

مثل تیسم تو

که شعر نوازش است

روزی هزار بار بخوانم

آن گاه

پیش رخت زبان بگشایم


 فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

آن سوی مرز بهت و حیرت

با برق اشکی در نگاه روشن خویش

ما را گذر می‌داد در احساس آهو

ما را خبر می‌داد از بیداد صیاد

من این میان مجذوب شور و حالت او

ادامه نوشته

ای جان به لب آمده

ای چشم ز گریه سرخ خواب از تو گریخت

ای جان به لب آمده از تو گریخت

با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت

با شب بنشین که آفتاب از تو گریخت


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

حاصل عشق

یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو

یک روز نگشت خاطرم شاد از تو

دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من

یک جان و هزار گونه فریاد از تو


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

آه، آن همه خاک

بر خاک چه نرم می‌خرامی ای مرد

آن‌گونه که بر کفش تو ننشیند گرد

فردا که جهان کنیم بدرود به درد

آه آن همه خک را چه می‌خواهد کرد


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

چگونه...

گفتم دل را به پند درمان کنمش

جان را به کمند سر به فرمان کنمش

این شعله چگونه از دلم سر نکشد

وین شوق چگونه از تو پنهان کنمش


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

لبخند سحرخیزان

باران همه شب سرشک غم ریزان است

شب مضطرب از وای شباویزان است

چیزی به سحر نمانده برخیز که صبح

در مطلع لبخند سحرخیزان است


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

زبانم بسته است

عشق تو به تار و پود جانم بسته است

بی روی تو درهای جهانم بسته است

از دست تو خواهم که برآرم فریاد

در پیش نگاه تو زبانم بسته است


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

ای داد

ای داد دوباره کار دل مشکل شد

نتوان ز حال دل غافل شد

عشقی که به چند خون دل حاصل شد

پامال سبکسران سنگین دل شد


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

چشمان سخنگو

از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد

غم‌های زمانه را فراموشم کرد

یک سینه سخن به درگهن آوردم

چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

ای خفته روزگار

روی چمن از شکوفه‌ها رنگین شد

وز عطر اقاقیا هوا سنگین شد

در نغمه هر چلچله پیغامی هست

کای خفته روزگار فروردین شد


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»

با یاد دل که آینه ای بود

آیینه چون شکست

قابی سیاه و خالی

از او به جای ماند

با یاد دل که آینه‌ای بود

در خود گریستم

بی‌آینه چگونه درین قاب زیستم؟!


فریدون مشیری

از دفتر: «لحظه‌ها و احساس»