دل تنگ
سر خود را مزن اینگونه بر سنگ
دل دیوانهی تنها، دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانهی تنها، دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه میگفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین؟!
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانهی تنها، دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیستهای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانهی تنها، دل تنگ
از دفتر: «لحظهها و احساس»
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۵ ساعت 13:17 توسط عاطفه
|