خواب

شب بر روی شیشه‌های تار

می‌نشست آرام، چون خاکستری تبدار

باد نقش سایه‌ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می‌کرد

پیچ نیلوفر چو دردی موج می‌زد بر سر دیوار

در میان کاج‌ها جادوگر مهتاب

با چراغ بی‌فروغش می‌خزید آرام

گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را

جست‌وجو می‌کرد

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب‌، ای سر انگشت کلید باغ‌های سبز

چشم‌هایت برکه تاریک ماهی‌های آرامش

کولبارت را به روی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی‌رنگ پری‌های فراموشی

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

اي ستاره‌ها

اي ستاره‌ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره‌گر نشسته‌ايد

اي ستاره‌ها كه از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره‌گر نشسته‌ايد

آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه‌هاي عاشقانه پاره مي‌كنم

اي ستاره‌ها اگر به من مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره مي‌كنم

با دلي كه بویي از وفا نبرده است

جور بي‌كرانه و بهانه خوش‌تر است

در كنار اين مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه‌هاي زيركانه خوش‌تر است

اي ستاره‌ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

اي ستاره‌ها چه شد كه بر لبان او

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهي

سر نهاده‌ام به روي نامه‌هاي او

سر نهاده‌ام كه در ميان اين سطور

جست‌وجو كنم نشاني از وفاي او

اي ستاره‌ها مگر شما هم آگهيد

از دو‌رویي و جفاي ساكنان خاك

كاين‌چنين به قلب آسمان نهان شديد

اي ستاره‌ها، ستاره‌هاي خوب و پاك

من كه پشت‌پا زدم به هر‌چه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر به‌جز جفا

زين سپس به عاشقان باوفا كنم

اي ستاره‌ها كه هم‌چو قطره‌هاي اشك

سر به دامن سياه شب نهاده‌ايد

اي ستاره‌ها كز آن جهان جاودان

روزني به‌سوي اين جهان گشاده‌ايد

رفته است و مهرش از دلم نمي‌رود

اي ستاره‌ها، چه شد كه او مرا نخواست؟

اي ستاره‌ها، ستاره‌ها، ستاره‌ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

از ياد رفته

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري كه مرا ياد كند

ديده‌ام خيره به ره ماند و نداد

نامه‌اي تا دل من شاد كند

خود ندانم چه خطایي كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

هر كجا مي‌نگرم، باز هم اوست

كه به چشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر‌شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم

بي‌گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

تا لب بر لب من بلغزد

مي‌كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا مي‌بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

مي‌كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه‌ای از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را

مادر، اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست به جز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبایي

بشكن اين آينه را اي مادر

حاصلم چيست ز خود آرایي

در ببنديد و بگویيد كه من

جز او از همه‌كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گویيد كه عاشق هستم

قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست، بگویيد آن زن

ديرگاهيست، در اين منزل نيست

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

گمگشته

من به مردي وفا نمودم و او

پشت‌پا زد به عشق و اميدم

هر‌چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

دل من كودكي سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه مي‌گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش كرد

اگر از شهد آتشين لب من

جرعه‌اي نوش كرد و شد سرمست

حسرتم نيست زآن‌كه اين لب را

بوسه‌هاي نداده بسيار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه‌هاي نگفته‌اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه‌هاي نهفته‌اي دارم

باز هم مي‌توان به گيسويم

چنگي از روي عشق و مستي زد

باز هم مي‌توان در آغوشم

پشت‌پا بر جهان هستي زد

باز هم مي‌دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

مي‌دهندم به سوي خويش آواز

باز هم دارم آن‌چه را كه شبي

ريختم چون شراب در كامش

دارم آن سينه را كه او مي‌گفت

تكيه‌گاهي‌ست بهر آلامش

زآن‌چه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

به خدا چيز ديگرم كم نيست

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده، داد مي‌خواهم

دل خونين مرا چه كار آيد

دلي آزاد و شاد مي‌خواهم

دگرم آرزوي عشقي نيست

بي‌دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي‌ناليد

كه هنوزم نظر باو باشد

او كه از من بريد و تركم كرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته‌حال غافل را

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

دیدار تلخ

به زمين مي‌زني و مي‌شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي‌سازي سرد

در دلي، آتش جاويدي را

ديدمت، واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود

ديدمت، واي چه ديداري واي

نه نگاهي، نه لب پرنوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

اين چه عشقي است كه در دل دارم

مي‌گريزي ز من و در طلبت

من از اين عشق چه حاصل دارم

باز هم كوشش باطل دارم

باز لب‌هاي عطش‌كرده من

لب سوزان تو را مي‌جويد

مي‌تپد قلبم و با هر تپشي

قصه عشق تو را مي‌گويد

بخت اگر از تو جدايم كرده

مي‌گشايم گره از بخت، چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد تا به سرپرده خاك

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي، اي مرد

شعر من شعله احساس منست

تو مرا شاعره كردي، اي مرد

آتش عشق به چشمت يكدم

جلوه‌ای كرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي‌سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

در دلم آرزوئي بود كه مرد

لب جانبخش ترا بوسيدن

بوسه جان داد بروي لب من

ديدمت، ليك دريغ از ديدن

سينه‌اي، تا كه بر آن سر بنهم

دامني تا كه بر آن ريزم اشك

آه، اي آنكه غم عشقت نيست

مي‌برم بر تو و بر قلبت رشك

به زمين مي‌زني و مي‌شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي‌سازي سرد

در دل، آتش جاويدي را

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

شراب و خون

نيست ياري تا بگويم راز خويش

ناله پنهان كرده‌ام در ساز خويش

چنگ اندوهم، خدا را، زخمه‌اي

زخمه اي، تا بركشم آواز خويش

بر لبانم قفل خاموشي زدم

با كليدي آشنا بازش كنيد

كودك دل رنجه دست جفاست

با سر‌انگشت وفا نازش كنيد

پر كن اين پيمانه را اي هم‌نفس

پر كن اين پيمانه را از خون او

مست مستم كن چنان كز شور مي

بازگويم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه مي‌پرسي ز من

رنگ چشمش كي مرا پابند كرد

آتشي كز ديدگانش سركشيد

اين دل ديوانه را دربند كرد

از لبانش كي نشان دارم به جان

جز شرار بوسه‌هاي دلنشين

بر تنم كي مانده از او يادگار

جز فشار بازوان آهنين

من چه مي‌دانم سر انگشتش چه كرد

در ميان خرمن گيسوي من

آن‌قدر دانم كه اين آشفتگي

زان سبب افتاده اندر موي من

آتشي شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ايمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

گم شدم در پهنه صحراي عشق

در شبي چون چهره بختم سياه

ناگهان بي‌آن‌كه بتوانم گريخت

بر سرم باريد باران گناه

مست بودم، مست عشق و مست ناز

مردي آمد قلب سنگم را ربود

بسكه رنجم داد و لذت دادمش

ترك او كردم، چه مي‌دانم كه بود

مستيم از سر پريد، اي همنفس

بار ديگر پر كن اين پيمانه را

خون بده، خون دل آن خود‌پرست

تا بپايان آرم اين افسانه را

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

عصیان

به لب‌هايم مزن قفل خموشي

كه در دل قصه‌ای ناگفته دارم

ز پايم باز كن بند گران را

كزين سودا دلي آشفته دارم

بيا اي مرد، اي موجود خودخواه

بيا بگشاي درهاي قفس را

ادامه نوشته

دیو شب

لاي‌لاي، اي پسر كوچك من

ديده بر بند، كه شب آمده است

ديده بر بند، كه اين ديو سياه

خون به كف خنده به لب آمده است

سر به دامان من خسته گذار

گوش كن بانگ قدم‌هايش را

كمر نارون پير شكست

تا كه بگذاشت بر آن پايش را

ادامه نوشته

انتقام

باز كن از سر گيسويم بند

پند بس كن، كه نمي‌گيرم پند

در اميد عبثي دل بستن

تو بگو تا به كي آخر، تا چند

از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده لب‌هايم را

تا به كي در عطشي دردآلود

به سر آرم همه شب‌هايم را

ادامه نوشته

گریز و درد

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي به‌جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي‌اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشك‌هاي ديده ز لب شست‌وشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم

ادامه نوشته

افسانه تلخ

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامي نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه‌سازي

نه آهنگ پر از موج صدایی

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهي زني دامن‌كشان رفت

پريشان مرغ ره گم كرده‌اي بود

که زار و خسته سوي آشيان رفت

ادامه نوشته

وداع

مي‌روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي‌برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

مي‌برم، تا كه در آن نقطه دور

شست‌وشويش دهم از رنگ گناه

شست‌وشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بي‌جا و تباه

ادامه نوشته

پائیز

از چهره طبيعت افسونكار

بر بسته‌ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب‌آلودم

اين جلوه‌هاي حسرت و ماتم را

پائيز، اي مسافر خاك‌آلود

در دامنت چه‌چيز نهان داري

جز برگ‌هاي مرده و خشكيده

ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

ادامه نوشته

یادی از گذشته

شهريست در كناره آن شط پر‌خروش

با نخل‌هاي در‌هم و شب‌هاي پر ز نور

شهريست در كناره آن شط و قلب من

آن‌جا اسير پنجه يك مرد پرغرور

شهريست در كناره آن شط كه سال‌هاست

آغوش خود به روي من و او گشوده است

بر ماسه‌هاي ساحل و در سايه‌هاي نخل

او بوسه‌ها ز چشم و لب من ربوده است

ادامه نوشته

حسرت

از من رميده‌ای و من ساده‌دل هنوز

بي‌مهري و جفاي تو باور نمي‌كنم

دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين

ديگر هواي دلبر ديگر نمي‌كنم

رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد

ديگر چگونه عشق تو را آرزو كنم

ديگر چگونه مستي يك بوسه تو را

در اين سكوت تلخ و سيه جست‌وجو كنم

ادامه نوشته

ناآشنا

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه لب‌هاي من

تشنه‌ای سيراب شد، سيراب شد

ادامه نوشته

بوسه

در دو چشمش گناه مي‌خنديد

بر رخش نور ماه مي‌خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله‌ای بي‌پناه مي‌خنديد

ادامه نوشته

اسیر

تو را مي‌خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

تویي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

ز پشت ميله‌هاي سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران به رويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر به سويت

ادامه نوشته

هرجایی

از پيش من برو كه دل‌آزارم

ناپايدار و سست و گنه‌كارم

در كنج سينه يك دل ديوانه

در كنج دل هزار هوس دارم

قلب تو پاك و دامن من ناپاك

من شاهدم به خلوت بيگانه

تو از شراب بوسه من مستي

من سر‌خوش از شرابم و پيمانه

ادامه نوشته

رؤیا

باز من ماندم و خلوتي سرد

خاطراتي ز بگذشته‌اي دور

ياد عشقي كه با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

روي ويرانه‌هاي اميدم

دست افسونگري شمعي افروخت

مرده‌اي چشم پرآتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

ادامه نوشته

خاطرات

باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستي سوزت

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

ادامه نوشته

دریایی

يك روز بلند آفتابي

در آبي بي‌كران دريا

امواج تو را به من رساندند

امواج ترانه‌بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند

آن‌دم كه تو را در آب ديدم

در غربت آن جهان بي‌شكل

گویي كه تو را به خواب ديدم

ادامه نوشته

صدایی در شب

نيمه‌شب در دل دهليز خموش

ضربه‌اي افكند طنين

دل من چون دل گل‌هاي بهار

پر شد از شبنم لرزان يقين

گفتم اين اوست كه باز آمده است

جستم از جا و در آیينه گيج

بر خود افكندم با شوق نگاه

آه، لرزيد لبانم از عشق

ادامه نوشته

از دوست داشتن

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي‌بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه مي‌كارد

شعر ديوانه تب‌آلودم

شرمگين از شيار خواهش‌ها

پيكرش را دوباره مي‌سوزد

عطش جاودان آتش‌ها

ادامه نوشته

صبر سنگ

روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي‌گفتم

ليك با اندوه و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي‌كشت

باز زندانبان خود بودم

ادامه نوشته

رمیده

نمي‌دانم چه مي‌خواهم خدايا

به‌دنبال چه مي‌گردم شب و روز

چه مي‌جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان مي‌گريزم

به كنجي مي‌خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه‌ور در تيرگي‌ها

به بيمار دل خود مي‌دهم گوش

ادامه نوشته

شعله رمیده

مي‌بندم اين دو چشم پرآتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پرتپش نشود قلبم

از شعله نگاه پريشانش

مي‌بندم اين دو چشم پرآتش را

تا بگذرم ز وادي رسوائي

تا قلب خامشم نكشد فرياد

رو مي‌كنم به خلوت و تنهایي

ادامه نوشته

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي‌آيد

اندوهگين و غمزده مي‌گويم

شايد ز روي ناز نمي‌آيد

چون سايه گشته خواب و نمي‌افتد

در دام‌هاي روشن چشمانم

مي‌خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه‌هاي نبض پريشانم

ادامه نوشته

اندوه

كارون چون گيسوان پريشان دختري

بر شانه‌هاي لخت زمين تاب مي‌خورد

خورشيد رفته است و نفس‌هاي داغ شب

بر سينه‌هاي پر‌تپش آب مي‌خورد

دور از نگاه خيره من ساحل جنوب

افتاده مست عشق در آغوش نور ماه

شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون

سر مي‌كشد به بستر عشاق بي‌گناه

ادامه نوشته

حلقه

دخترك خنده‌كنان گفت كه چيست

راز اين حلقه زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به‌بر

راز اين حلقه كه در چهره او

اين‌همه تابش و رخشندگي‌ست

مرد حيران شد و گفت:

حلقه خوشبختي است، حلقه زندگي است

ادامه نوشته

يكشب

يكشب ز ماوراي سياهي‌ها

چون اختري به‌سوي تو مي‌آيم

بر بال بادهاي جهان پيما

شادان به جست‌وجوي تو مي‌آيم

سر تا به‌ پا حرارت و سرمستي

چون روزهاي دلكش تابستان

پر مي‌كنم براي تو دامان را

از لاله‌هاي وحشي كوهستان

يكشب ز حلقه‌اي كه به در كوبند

در كنج سينه قلب تو مي‌لرزد

چون در گشوده شد، تن من بي‌تاب

در بازوان گرم تو مي‌لغزد

ديگر در آن دقايق مستي‌بخش

در چشم من گريز نخواهي ديد

چون كودكان نگاه خموشم را

با شرم در ستيز نخواهي ديد

يكشب چو نام من به زبان آري

مي‌خوانمت بعه الم رؤيایي

بر موج‌هاي ياد تو مي‌رقصم

چون دختران وحشي دريایي

يكشب لبان تشنه من با شوق

در آتش لبان تو مي‌سوزد

چشمان من اميد نگاهش را

بر گردش نگاه تو مي‌دوزد

از «زهره» آن الهه افسونگر

رسم و طريق عشق مي‌آموزم

يكشب چو نوري از دل تاريكي

در كلبه‌ات شراره مي‌افروزم

آه، اي دو چشم خيره به ره مانده

آري، منم كه سوي تو مي‌آيم

بر بال بادهاي جهان‌پيما

شادان به جست‌وج‌وي تو مي‌آيم

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

در برابر خدا

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي‌همتا

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين مايه گناه و تباهي را

ادامه نوشته

خانه متروک

دانم اكنون از آن خانه دور

شادي زندگي پرگرفته

دانم اكنون كه طفلي به زاري

ماتم از هجر مادر گرفته

هر زمان مي‌دود در خيالم

نقشي از بستري خالي و سرد

نقش دستي كه كاويده نوميد

پيكري را در آن با غم و درد

بينم آن‌جا كنار بخاري

سايه قامتي سست و لرزان

سايه بازواني كه گویي

زندگي را رها كرده آسان

دورتر كودكي خفته غمگين

در بر دايه خسته و پير

بر سر نقش گل‌هاي قالي

سرنگون گشته فنجاني از شير

پنجره باز و در سايه آن

رنگ گل‌ها به زردي كشيده

پرده افتاده بر شانه در

آب گلدان به آخر رسيده

گربه با ديده‌اي سرد و بي‌نور

نرم و سنگين قدم مي‌گذارد

شمع در آخرين شعله خويش

ره به‌سوي عدم مي‌سپارد

دانم اكنون كز آن خانه دور

شادي زندگي پر گرفته

دانم اكنون كه طفلي به زاري

ماتم از هجر مادر گرفته

ليك من خسته‌جان و پريشان

مي‌سپارم ره آرزو را

يار من شعر و دلدار من شعر

مي‌روم تا به‌دست آرم او را

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

دختر و بهار

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت

اي دختر بهار حسد مي‌برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را

با هر چه طالبي به‌خدا مي‌خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختي شكوفه‌اي

با ناز مي‌گشود دو چشمان بسته را

مي‌شست كاكلي به لب آب نقره‌فام

آن بال‌هاي نازك زيباي خسته را

ادامه نوشته

راز من

هيچ جز حسرت نباشد كار من

بخت بد، بيگانه‌اي شد يار من

بي‌گنه زنجير بر پايم زدند

واي از اين زندان محنت‌بار من

واي از اين چشمي كه مي‌كاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در مي‌نهد تا بشنود

شايد آن گمگشته آواز مرا

ادامه نوشته

مهمان

امشب آن حسرت ديرينه من

در بر دوست به سر مي‌آيد

در فروبند و بگو خانه تهي است

زين سپس هر‌كه به در مي‌آيد

شانه كو، تا كه سر و زلفم را

درهم و وحشي و زيبا سازم

بايد از تازگي و نرمي و لطف

گونه را چون گل رؤيا سازم

ادامه نوشته

بیمار

طفلي غنوده در بر من بيمار

با گونه‌هاي سرخ تب‌آلوده

با گيسوان در هم آشفته

تا نيمه‌شب ز درد نياسوده

هر دم ميان پنجه من لرزد

انگشت‌هاي لاغر و تبدارش

من ناله مي‌كنم كه خداوندا

جانم بگير و كم بده آزارش

ادامه نوشته

نقش پنهان

آه، اي مردي كه لب‌هاي مرا

از شرار بوسه‌ها سوزانده‌ای

هيچ در عمق دو چشم خامشم

راز اين ديوانگي را خوانده‌ای

هيچ مي‌داني كه من در قلب خويش

نقشي از عشق تو پنهان داشتم

هيچ مي‌داني كز اين عشق نهان

آتشي سوزنده بر جان داشتم

گفته‌اند آن زن زني ديوانه است

كز لبانش بوسه آسان مي‌دهد

آري، اما بوسه از لب‌هاي تو

بر لبان مرده ام جان مي‌دهد

هرگزم در سر نباشد فكر نام

اين منم كاينسان تو را جويم بكام

خلوتي مي‌خواهم و آغوش تو

خلوتي مي‌خواهم و لب‌هاي جام

فرصتي تا بر تو دور از چشم غير

ساغري از باده هستي دهم

بستري مي‌خواهم از گل‌هاي سرخ

تا در آن يك‌شب تو را مستي دهم

آه، اي مردي كه لب‌هاي مرا

از شرار بوسه‌ها سوزانده‌اي

اين كتابي بي‌سرانجامست و تو

صفحه كوتاهي از آن خوانده‌اي!

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

بازگشت

ز آن نامه‌اي كه دادي و زان شكوه‌هاي تلخ

تا نيمه‌شب به ياد تو چشم نخفته است

اي مايه اميد من، اي تكيه‌گاه دور

هرگز مرنج از آن‌چه به شعرم نهفته است

شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت

احساس قلب كوچك خود را نهان كنم

بگذار تا ترانه من رازگو شود

بگذار آن‌چه را كه نهفتم عيان كنم

ادامه نوشته

خسته

از بيم و اميد عشق رنجورم

آرامش جاودانه مي‌خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

آسايش بي‌كرانه مي‌خواهم

پا بر سر دل نهاده مي‌گويم

بگذشتن از آن ستيزه‌جو خوش‌تر

يك بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشين او خوش‌تر

پنداشت اگر شبي به‌سر مستي

در بستر عشق او سحر كردم

شب‌هاي دگر كه رفته از عمرم

در دامن ديگران به‌سر كردم

ديگر نكنم ز روي ناداني

قرباني عشق او غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادي و سرورم را

آن‌كس كه مرا نشاط و مستي داد

آن‌كس كه مرا اميد و شادي بود

هر‌جا كه نشست بي‌تأمل گفت

«او يك زن ساده‌لوح عادي بود»

مي‌سوزم از اين دورویي و نيرنگ

يك‌رنگي كودكانه مي‌خواهم

اي مرگ از آن لبان خاموشت

يك بوسه جاودانه مي‌خواهم

رو، پيش زني ببر غرورت را

كاو عشق تو را به هيچ نشمارد

آن پيكر داغ و دردمندت را

با مهر به روي سينه نفشارد

عشقي كه تو را نثار ره كردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

سوزنده‌تر آذري نخواهي يافت

در جست‌وجوي تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بي‌تابم

انديشه آن دو چشم رؤيایي

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

ديگر بهواي لحظه‌اي ديدار

دنبال تو در به‌در نمي‌گردم

دنبال تو اي اميد بي‌حاصل

ديوانه و بي‌خبر نمي‌گردم

در ظلمت آن اتاقك خاموش

بيچاره و منتظر نمي‌مانم

هر لحظه نظر به در نمي‌دوزم

وان آه نهان به لب نمي‌رانم

اي زن كه دلي پر از صفا داري

از مرد وفا مجو، مجو، هرگز

او معني عشق را نمي‌داند

راز دل خود به او مگو هرگز

 

فروغ فرخزاد

از دفتر: «اسیر»

دعوت

تو را افسون چشمانم ز ره برده‌ست و مي‌دانم

چرا بيهوده مي‌گویي، دل چون آهني دارم

نمي‌داني، نمي‌داني، كه من جز چشم افسونگر

در اين جام لبانم، باده مرد‌افكني دارم

چرا بيهوده مي‌كوشي كه بگريزي ز آغوشم

از اين سوزنده‌تر هرگز نخواهي يافت آغوشي

ادامه نوشته

آیينه شكسته

ديروز به‌ياد تو و آن عشق دل‌انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه

در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

ادامه نوشته

چشم به‌راه

آرزویي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

به خدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

ادامه نوشته

ناشناس

بر پرده‌هاي درهم اميال سركشم

نقش عجيب چهره يك ناشناس بود

نقشي ز چهره‌ای كه چو مي‌جستمش به‌شوق

پيوسته مي‌رميد و به من رخ نمي‌نمود

يك‌شب نگاه خسته مردي به‌روي من

لغزيد و سست گشت و همان‌جا خموش ماند

تا خواستم كه بگسلم اين رشته نگاه

قلبم تپيد و باز مرا سوي او كشاند

ادامه نوشته