اسیر
تو را ميخواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تویي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم
ز پشت ميلههاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميلهها، هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر ميكنم آواز شادي
لبش با بوسه ميآيد به سويم
اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان ميكنم ويرانهاي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان ميكنم كاشانهاي را
از دفتر: «اسیر»
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۲/۱۸ ساعت 14:26 توسط عاطفه
|