خانه متروک
دانم اكنون از آن خانه دور
شادي زندگي پرگرفته
دانم اكنون كه طفلي به زاري
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان ميدود در خيالم
نقشي از بستري خالي و سرد
نقش دستي كه كاويده نوميد
پيكري را در آن با غم و درد
بينم آنجا كنار بخاري
سايه قامتي سست و لرزان
سايه بازواني كه گویي
زندگي را رها كرده آسان
دورتر كودكي خفته غمگين
در بر دايه خسته و پير
بر سر نقش گلهاي قالي
سرنگون گشته فنجاني از شير
پنجره باز و در سايه آن
رنگ گلها به زردي كشيده
پرده افتاده بر شانه در
آب گلدان به آخر رسيده
گربه با ديدهاي سرد و بينور
نرم و سنگين قدم ميگذارد
شمع در آخرين شعله خويش
ره بهسوي عدم ميسپارد
دانم اكنون كز آن خانه دور
شادي زندگي پر گرفته
دانم اكنون كه طفلي به زاري
ماتم از هجر مادر گرفته
ليك من خستهجان و پريشان
ميسپارم ره آرزو را
يار من شعر و دلدار من شعر
ميروم تا بهدست آرم او را
از دفتر: «اسیر»
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۲/۱۸ ساعت 11:58 توسط عاطفه
|