دفتر «از دیار آشتی» اثر «فریدون مشیری»

فریدون مشیری

دفتر: «از دیار آشتی»

غریق

دست غريقی به دست توست‌، كه دريا

در پي آن طعمه‌، در تلاش و تكاپوست‌

دست غريقی به دست توست‌، كه هر موج

می‌زندش مشت‌،

می‌كَندَش موي‌،

می‌درَدش پوست‌!

هر چه توان در تو بوده‌، برده به غارت‌،

هر چه رمق در تو بوده، رفته به تاراج‌

می‌كُشدت درد،

می‌كِشدت آب،

بر سر و روی تو تازيانه‌ی امواج‌!

 

زور تو ناچيز و زور موج زياد است

راه تو بسته‌ست و دست و پای تو خسته‌ست‌

دست تو از دست او جدا‌شدنی نيست

رشته‌ای از جان او به جان تو بسته‌ست‌!

 

طرفه نبردی‌ست، نابرابر، خونبار،

حمله‌ی موجت ميان ورطه كشانده‌ست‌

 

گاه، يقين می‌كنی، كه اينك، تا مرگ،

فاصله‌ای جز يكی دو لحظه نمانده‌ست‌!

 

دير زمانی‌ست، اين غريق، دريغا

سخت فسرده‌ست و دل به مرگ سپرده‌ست

در تو، شگفتا‌! هنوز در دل گرداب

ذره‌ای از گرمی اميد، نمرده است‌!


فریدون مشیری

از دفتر: «از دیار آشتی»

دوستی

‌دل من دير‌زمانی‌ست كه می‌پندارد‌:

«‌دوستی‌» نيز گلی‌ست؛

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه‌ی ترد ظريفی دارد‌

بی‌گمان سنگدل است آن‌كه روا می‌دارد

جان اين ساقه‌ی نازك را

- دانسته-

بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست،

از نخستين ديدار،

هر سخن، هر رفتار،

دانه‌هايی‌ست كه می‌افشانيم

برگ و باری‌ست كه می‌رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش «مهر» است

ادامه نوشته

یگانگی

بر قله ايستادم‌

آغوش باز كردم ‌

تن را به باد صبح،

جان را به آفتاب سپردم ‌

روح يگانگی

با مهر، با سپهر،

با سنگ، با نسيم،

با آب، با گياه،

در تار و پود من جريان يافت!

 

موجی لطيف، بافته از جوهر جهان،

تا عمق هفت پرده‌ی تن را ز هم شكافت‌

«من» را ز تن ربود‌!

«ما» ماند،

راه‌يافته در جاودانگی‌!

 

ادامه نوشته

دست‌هامان نرسيده‌ست به هم‌...

از دل و ديده، گرامی‌تر هم

آيا هست؟

- دست،

آری، ز دل و ديده گرامی‌تر‌:

دست!

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان،

بی‌گمان دست گرانقدرتر است‌

 

هر‌چه حاصل كنی از دنيا،

دستاورد است‌!

هر‌چه اسباب جهان باشد، در روی زمين،

دست دارد همه را زير نگين!

سلطنت را كه شنيده‌ست چنين؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست‌!

خوش‌ترين مايه‌ی دلبستگي من با اوست‌

ادامه نوشته

در این اتاق کوچک...

در این اتاق ساکت تاریک

هر گاه‌، من نگاه تو را شعر می‌کنم

نوری‌، به تار و پود هوا‌، رنگ می‌زند

از تاج آقتاب خدا‌، زرنگار‌تر !

 

در این اتاق دلگیر

وقتی که من – لبالب - این صبر تلخ را

با یاد وعده‌های تو‌، سر می‌کشم‌، - صبور-

دانم که در جهان نفشانده‌ست دست عشق

در کام کس‌، شرابی از این خوشگوار‌تر !

 

ای خفته بر پرند‌، سبکبال‌، بی‌خیال !

در این اتاق درهم

دستی‌، تمام خواهش‌، قلبی‌، تمام عشق

چشمی تمام شوق تماشا

شب‌های انتظار تو را صبح می‌کنند

تا پر کشند سوی تو و بوسه‌های تو

هر روز ، از نسیم سحر بیقرار‌تر !

 

دیوانگی‌ست‌، - دانم – دیوانگی‌، که بخت

از سوی تو ، نوید امیدی نمی‌دهد

در این اتاق غمگین

اما

من‌، هر نفس به مهر تو امیدوارتر !

 

یک روز،

 - بی گمان -

خواهد رسید دمی که بر آید بر آسمان

- «کای آفریدگار!

در این اتاق کوچک

در این دل شکسته‌ی نا‌استوار‌، آه

عشقی‌ست از بنای جهان استوار تر!»


فریدون مشیری

از دفتر: «از دیار آشتی»

تو را که دارم!

ز شور عشق ندانم کجا فرار کنم!

چگونه چاره‌ی این جان بیقرار کنم

 

به‌سان بوته‌ی آتش گرفته‌ام‌، در باد

کجا توانم این شعله را مهار کنم‌؟

 

رسیده کار به آن‌جا که اشتیاقم را

برای مردم کوی و گذر هوار کنم

 

چنین که عشق توام می‌کشد به شیدایی

شگفت نیست که فریاد یار‌، یار کنم

 

گرانبها‌تر‌ از لحظه‌های هستی خویش

بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟

 

هزار کار در اندیشه پیش رو دارم

تو می‌ربای‌ایم از خود‌، بگو چکار کنم؟!

 

شبانگهان که در افتم میان بستر خویش

که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم

 

تو باز بر سر بالین من گشایی بال

که با تو باشم و با خواب‌، کارزار کنم!

 

.... خیال پشت خیال آید از کرانه‌ی دور

از این تلاطم رنگین‌، چرا کنار کنم؟

 

تو را ربایم از آن غرفه با کمند بلند

به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم !

 

چه تیغ‌ها که فرو بارد از هوا به سرم

ز خون خویش همه راه را نگار کنم

 

تو را که دارم، از دشمنانم نیندیشم

تو را که دارم‌، یک دست را هزار کنم!

 

تو را که دارم‌، نیروی صد جوان یابم

تو را که دارم‌، پائیز را بهار کنم !

 

به هر طرف گذرم از نسیم چهره‌ی تو

همه زمین و زمان و شکوفه‌زار کنم

 

تو را به سینه فشارم‌، که اوج پیروزی ست

چه نازها که به گردون‌، به کردگار کنم !...

 

سحر‌، دوباره در افتم به چاه حسرت خویش

نظر به بام تو از ژرف این حصار کنم

 

من آفتاب پرستم ولی نمی‌دانم

چگونه باید خورشید را شکار کنم!

 

به صبح خنده‌ات آویزم‌، ای امید محال

مگر تلافی شب‌های انتظار کنم!


فریدون مشیری

از دفتر: «از دیار آشتی»

برد با کیست؟

سرو می‌نازید و می‌بالید سخت :

- از من آیا هست زیباتر درخت‌؟

برد با من نیست آیا‌؟

من‌، پرند نوبهاری بی‌خزانم در بر است!

 

گل به او خندید و گفت :

- از تو زیباتر منم‌، کز رنگ و بوی

تاج نازم بر سر است.

 

چهره‌ی نرگس به خود‌خواهی شکفت

چشم بر یاران خام‌ اندیش‌، گفت :

- دست‌تان خالی‌ست در آن‌جا‌، که من

دامنم سرشار از گنج زر است!

 

ارغوان آتشین رخسار گفت :

- برد با همتای روی دلبرست!

 

لاله‌ها مستانه رقصیدند،

یعنی‌:

- غافلید !

در جهانی این‌چنین ناپایدار

برد با آن‌کس که چون ما سرخوشان

تا نفس دارد به دستش ساغر است!

 

پای دیواری‌، درون یک اجاق‌،

کنده‌ای می‌سوخت‌، در آن سوی باغ

باغبان پیر را با شعله‌ها

رمز و رازی بود‌، سر جنباند و گفت :

- برد با خاکستر است!

 

برد با او بود یا نه

روز دیگر، بامداد

توده‌ی خاکستری را

هر طرف می‌برد باد !


فریدون مشیری

از دفتر: «از دیار آشتی»