دست غريقی به دست توست‌، كه دريا

در پي آن طعمه‌، در تلاش و تكاپوست‌

دست غريقی به دست توست‌، كه هر موج

می‌زندش مشت‌،

می‌كَندَش موي‌،

می‌درَدش پوست‌!

هر چه توان در تو بوده‌، برده به غارت‌،

هر چه رمق در تو بوده، رفته به تاراج‌

می‌كُشدت درد،

می‌كِشدت آب،

بر سر و روی تو تازيانه‌ی امواج‌!

 

زور تو ناچيز و زور موج زياد است

راه تو بسته‌ست و دست و پای تو خسته‌ست‌

دست تو از دست او جدا‌شدنی نيست

رشته‌ای از جان او به جان تو بسته‌ست‌!

 

طرفه نبردی‌ست، نابرابر، خونبار،

حمله‌ی موجت ميان ورطه كشانده‌ست‌

 

گاه، يقين می‌كنی، كه اينك، تا مرگ،

فاصله‌ای جز يكی دو لحظه نمانده‌ست‌!

 

دير زمانی‌ست، اين غريق، دريغا

سخت فسرده‌ست و دل به مرگ سپرده‌ست

در تو، شگفتا‌! هنوز در دل گرداب

ذره‌ای از گرمی اميد، نمرده است‌!


فریدون مشیری

از دفتر: «از دیار آشتی»