تو را که دارم!
ز شور عشق ندانم کجا فرار کنم!
چگونه چارهی این جان بیقرار کنم
بهسان بوتهی آتش گرفتهام، در باد
کجا توانم این شعله را مهار کنم؟
رسیده کار به آنجا که اشتیاقم را
برای مردم کوی و گذر هوار کنم
چنین که عشق توام میکشد به شیدایی
شگفت نیست که فریاد یار، یار کنم
گرانبهاتر از لحظههای هستی خویش
بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟
هزار کار در اندیشه پیش رو دارم
تو میربایایم از خود، بگو چکار کنم؟!
شبانگهان که در افتم میان بستر خویش
که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم
تو باز بر سر بالین من گشایی بال
که با تو باشم و با خواب، کارزار کنم!
.... خیال پشت خیال آید از کرانهی دور
از این تلاطم رنگین، چرا کنار کنم؟
تو را ربایم از آن غرفه با کمند بلند
به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم !
چه تیغها که فرو بارد از هوا به سرم
ز خون خویش همه راه را نگار کنم
تو را که دارم، از دشمنانم نیندیشم
تو را که دارم، یک دست را هزار کنم!
تو را که دارم، نیروی صد جوان یابم
تو را که دارم، پائیز را بهار کنم !
به هر طرف گذرم از نسیم چهرهی تو
همه زمین و زمان و شکوفهزار کنم
تو را به سینه فشارم، که اوج پیروزی ست
چه نازها که به گردون، به کردگار کنم !...
سحر، دوباره در افتم به چاه حسرت خویش
نظر به بام تو از ژرف این حصار کنم
من آفتاب پرستم ولی نمیدانم
چگونه باید خورشید را شکار کنم!
به صبح خندهات آویزم، ای امید محال
مگر تلافی شبهای انتظار کنم!
از دفتر: «از دیار آشتی»