يكي مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

رسيده نيمه‌شب از راه، تن خسته، غبارآلود

نهاده سر به روي سينه رنگين كوسن‌هايي

كه من در سال‌هاي پيش

همه شب تا سحر مي‌دوختم با تارهاي نرم ابريشم

هزاران نقش رؤيايي بر آن‌ها در خيال خويش

و چون خاموش مي‌افتاد بر هم پلك‌هاي داغ و سنگينم

گياهي سبز مي‌روييد در مرداب رؤياهاي شيرينم

ز دشت آسمان گويي غبار نور بر‌مي‌خاست

گل خورشيد مي‌آويخت بر گيسوي مشكينم

نسيم گرم دستي حلقه‌اي را نرم مي‌لغزاند در انگشت سيمينم

لبي سوزنده لب‌هاي مرا با شوق مي‌بوسيد

و مردي مي‌نهاد آرام با من سر به روي سينه‌ي خاموش

كوسن‌هاي رنگينم

كنون مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

بر آن‌ها مي‌فشارد ديدگان گرم خوابش را

آه، من بايد به خود

هموار سازم تلخي زهر عتابش را

و مست از جام‌هاي باده مي‌خواند كه آيا هيچ

باز در ميخانه لب‌هاي شيرينت شرابي هست

يا براي رهروي خسته

در دل اين كلبه خاموش عطر آگين زيبا

جاي خوابي هست‌؟

فروغ فرخزاد

از دفتر: «عصیان»