پوچ
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفتهها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
ميرميدي
ميرهيدي
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفتهها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
ميرميدي
ميرهيدي
بي خبر از كوچ دردآلود انسانها
باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان
ميكشد پاروزنان در كام طوفانها
چهرههايي در نگاهم سخت بيگانه
خانههايي بر فرازش اشك اخترها
وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يكتا
سينه سرد زمين و لكههاي گور
سكه خورشيدي را در كوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنيا را ز روي خشم ميگفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نيمهشب در پردههاي بارگاه كبرياي خويش
پنجه خشم خروشانم جهان را زير و رو ميريخت
چه شتابيت به راه؟
به چه خواهي بردن
در شبي اينهمه تاريك پناه؟
مرمرين پله آن غرفه عاج
اي دريغا كه زما بس دور است
لحظهها را درياب
چشم فردا كور است
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرهاي تيره پر زد
نگاه روشن اميدوارم
در يك غروب تشنه تابستان
در نيمههاي اين ره شوم آغاز
در كهنه گور اين غم بيپايان
اين آخرين ترانه لالاييست
در پاي گاهواره خواب تو
باشد كه بانگ وحشي اين فرياد
پيچد در آسمان شباب تو
همچو صخرههاي سخت و پرغرور
موج گيسوان من در اين نشيب
سينه ميكشد چو آبشار نور
شانههاي تو
چون حصارهاي قلعهاي عظيم
رقص رشتههاي گيسوان من بر آن
همچو رقص شاخههاي بيد در كف نسيم
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاكي من
از تو اي شعر گرم در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
كه لبالب ز بادهي روزند
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
رسيده نيمهشب از راه، تن خسته، غبارآلود
نهاده سر به روي سينه رنگين كوسنهايي
كه من در سالهاي پيش
همه شب تا سحر ميدوختم با تارهاي نرم ابريشم
هزاران نقش رؤيايي بر آنها در خيال خويش
رؤياي گنگ و تيره خوابي
اكنون دوباره بايد از اين راه
تنها بهسوي خانه شتابي
تا سايه سياه تو اينسان
پيوسته در كنار تو باشد
با بهاري كه ميرسد از راه؟
يا نيازي كه رنگ ميگيرد
در تن شاخههاي خشك و سياه؟
دل گمراه من چه خواهد كرد؟
با نسيمي كه ميترواد از آن
بوي عشق كبوتر وحشي
نفس عطرهاي سرگردان؟
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپيدي كنار تو
بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبارآلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فراخواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايهاي ز امروزها، ديروزها
من رسيدم ز ره غبارآلود
نگهم پيشتر ز من ميتاخت
بر لبانم سلام گرمي بود
شهر جوشان درون كوره ظهر
كوچه ميسوخت در تب خورشيد
پاي من روي سنگفرش خموش
پيش ميرفت و سخت ميلرزيد
من تا ابد كنار تو ميماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو ميخواندم
در پشت شيشههاي اتاق تو
آن شب نگاه سرد سياهي داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گويي به عمق روح تو راهي داشت
از تو ديگر نه پيامي، نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايهاي از راز نهاني
دشت تف كرده و بر خويش نديده
نمنم بوسه، باران بهاران
جادهاي گمشده در دامن ظلمت
خالي از ضربه پاهاي سواران