اینجا پرنده بود
بال را معنی کن
تا پرهوش من از حسادت بسوزد.
ای حیات شدید
ریشههای تو از مهلت نور
آب مینوشد.
آدمیزاد - این حجم غمناک -
روی پاشویهی وقت
روز سرشاری حوض را خواب میبیند.
ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بالهای تو میریزد.
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط مغلق
در شیار فضا رمز میپاشد.
من
وارث نقش فرش زمینم
و همه انحناهای این حوضخانه،
شکل آن کاسهی مس
همسفر بوده با من
از زمینهای زبر غریزی
تا تراشیدگیهای وجدان امروز.
ای نگاه تحرک!
حجم انگشت تکرار
روزن التهاب مرا بست:
پیش از این در لب سیب
دست من شعلهور میشد.
پیش از این یعنی
روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود.
روزگاری که در سایهی برگ ادراک
روی پلک درشت بشارت
خواب شیرینی از هوش میرفت،
از تماشای سوی ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق میشد.
ای حضور پریروز بدوی!
ای که با یک پرش از سرشاخه تا خاک
حرمت زندگی را
طرح میریزی!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را
میشنیدم.
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پیش می افتد.
آدمیزاد طومار طولانی انتظار است،
ای پرنده، ولی تو
خال یک نقطه در صفحهی ارتجال حیاتی.