دفتر «ما هیچ، ما نگاه» اثر «سهراب سپهری»

سهراب سپهری

دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

از آب‌ها به بعد

روزی که دانش لب آب زندگی می‌کرد،

انسان در تنبلی لطیف یک مرتع

با فلسفه‌های لاجوردی خوش بود.

‌در سمت پرنده فکر می‌کرد.

با نبض درخت، نبض او می‌زد.

‌مغلوب شرایط شقایق بود.

مفهوم درشت شط

در قعر کلام او تلاطم داشت.

انسان در متن عناصر می‌خوابید.

نزدیک طلوع ترس، بیدار می‌شد.

اما گاهی

آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می‌پیچید.

زانوی عروج خاکی می‌شد.

آن وقت

انگشت تکامل

در هندسه‌ی دقیق اندوه تنها می‌ماند.


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

اکنون هبوط رنگ

سال میان دو پلک را

ثانیه‌هایی شبیه راز تولد

بدرقه کردند.

‌کم‌کم، در ارتفاع خیس ملاقات

صومعه‌ی نور

ساخته می‌شد.

حادثه از جنس ترس بود

ترس

‌وارد ترکیب سنگ‌ها می‌شد.

حنجره‌ای در ضخامت خنک باد

غربت یک دوست را

زمزمه می‌کرد.

از سر باران

تا ته پاییز

تجربه‌های کبوترانه روان بود.

 

باران وقتی که ایستاد

منظره اوراق بود.

‌وسعت مرطوب

‌از نفس افتاد.

قوس قزح در دهان حوصله‌ی ما

‌آب شد.


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

ای شور، ای قدیم

صبح

شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد.

عکس من افتاد در مساحت تقویم:

در خم آن کودکانه‌های مورب،

روی سرازیری فراغت یک عید

داد زدم:

«به، چه هوایی!»

در ریه‌هایم وضوح بال تمام پرنده‌های جهان بود

‌آن روز

آب، چه تر بود!

باد به شکل لجاجت متواری بود.

من همه مشق‌های هندسی‌ام را

‌روی زمین چیده بودم.

‌آن روز چند مثلث در آب

غرق شدند.

من

‌گیج شدم.

جست زدم روی کوه نقشه‌ی جغرافی:

«آی، هلیکوپتر نجات!»

حیف

طرح دهان در عبور باد به هم ریخت.

ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!

سایه‌ی لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

این‌جا همیشه تیه

ظهر بود.

ابتدای خدا بود.

‌ریگزار عفیف

گوش می‌کرد،

‌حرف‌های اساطیری آب را می‌شنید.

‌آب مثل نگاهی به ابعاد ادراک.

‌لک‌لک

مثل یک اتفاق سفید

بر لب برکه بود.

حجم مرغوب خود را

در تماشای تجرید می‌شست.

‌چشم

‌وارد فرصت آب می‌شد.

طعم پاک اشارات

روز ذوق نمکزار از یاد می‌رفت.

باغ سبز تقرب

تا کجای کویر

صورت ناب یک خواب شیرین‌؟

‌ای شبیه

مکث زیبا

درحریم علف‌های قربت!

‌در چه سمت تماشا

هیچ خوشرنگ

سایه خواهد زد؟

کی ‌انسان

‌مثل آواز ایثار

‌در کلام فضا کشف خواهد شد؟

ای شروع لطیف!

جای الفاظ مجذوب، خالی!


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

این‌جا پرنده بود

ای عبور ظریف!

‌بال را معنی کن

تا پرهوش من از حسادت بسوزد.

 

ای حیات شدید

ریشه‌های تو از مهلت نور

آب می‌نوشد.

‌آدمی‌زاد - این حجم غمناک -

روی پاشویه‌ی وقت

روز سرشاری حوض را خواب می‌بیند.

 

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!

با تکان لطیف غریزه

ارث تاریک اشکال از بال‌های تو می‌ریزد.

عصمت گیج پرواز

مثل یک خط مغلق

در شیار فضا رمز می‌پاشد.

‌من

وارث نقش فرش زمینم

و همه انحنا‌های این حوضخانه،

‌شکل آن کاسه‌ی مس

هم‌سفر بوده با من

‌از زمین‌های زبر غریزی

تا تراشیدگی‌های وجدان امروز.

 

ای نگاه تحرک!

حجم انگشت تکرار

روزن التهاب مرا بست:

پیش از این در لب سیب

دست من شعله‌ور می‌شد.

پیش از این یعنی

روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود.

‌روزگاری که در سایه‌ی برگ ادراک

روی پلک درشت بشارت

خواب شیرینی از هوش می‌رفت،

از تماشای سوی ستاره

‌خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد.

 

‌ای حضور پریروز بدوی!

ای که با یک پرش از سر‌شاخه تا خاک

‌حرمت زندگی را

‌طرح می‌ریزی!

من پس از رفتن تو لب شط

بانگ پاهای تند عطش را

‌می‌شنیدم.

بال حاضر جواب تو

از سوال فضا پیش می افتد.

آدمی‌زاد طومار طولانی انتظار است،

ای پرنده، ولی تو

‌خال یک نقطه در صفحه‌ی ارتجال حیاتی.


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

بی روزها عروسک

این وجودی که در نور ادراک

‌مثل یک خواب رعنا نشسته

روی پلک تماشا

‌واژه‌های تر و تازه می‌پاشد.

‌چشم‌هایش

‌نفی تقویم سبز حیات است.

‌صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است.

‌سال‌ها این سجود طراوت

مثل خوشبختی ثابت

روی زانوی آدینه‌ها می‌نشست.

صبح‌ها مادر من برای گل زرد

‌یک سبد آب می‌برد،

من برای دهان تماشا

میوه‌ی کال الهام می‌بردم.

ادامه نوشته

تا انتهای حضور

‌امشب

‌در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی اوصاف زمین خواهد غلتید،

تا حضور طن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز، سر خواهد رفت.

ریشه‌ی زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه‌ی صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آینه خواهد فهمید.

‌امشب

ساقه‌ی معنی را

وزش دوست تکان خواهدداد،

بهت پرپر خواهد شد.

‌ته شب، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

داخل واژه‌ی صبح

‌صبح خواهد شد.


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

تنهای منظره

کاج‌های زیادی بلند.

زاغ‌های زیادی سیاه.

آسمان به اندازه آبی.

سنگچین‌ها، تماشا، تجرد.

‌کوچه‌باغ فرارفته تا هیچ.

‌ناودان مزین به گنجشک.

آفتاب صریح.

خاک خشنود.

 

چشم تا کار می‌کرد

‌هوش پاییز بود.

 

‌ای عجیب قشنگ!

با نگاهی پر از لفظ مرطوب

مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ،

چشم‌هایی شبیه حیای مشبک،

پلک‌های مردد

مثل انگشت‌های پریشان خواب مسافر!

‌زیر بیداری بیدهای لب رود

انس

مثل یک مشت خاکستر محرمانه

روی گرمای ادراک پاشیده می‌شد.

فکر

آهسته بود.

 

‌آرزو دور بود

‌مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.

در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد

یک دهان مشجر

‌از سفرهای خوب

حرف خواهد زد‌؟


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

سمت خیال دوست

ماه

رنگ تفسیر مس بود.

مثل اندوه تفهیم بالا می‌آمد.

‌سرو

شیهه‌ی بارز خاک بود.

کاج نزدیک

‌مثل انبوه فهم

صفحه‌ی ساده فصل را سایه می‌زد.

‌کوفی خشک تیغال‌ها خوانده می‌شد.

از زمین‌های تاریک

بوی تشکیل ادراک می‌آمد.

دوست

‌توری هوش را روی اشیا

لمس می‌کرد.

‌جمله‌ی جاری جوی را می‌شنید،

با خود انگار می‌گفت:

‌هیچ حرفی به این روشنی نیست.

‌من کنار زهاب

‌فکر می‌کردم:

‌امشب

‌راه معراج اشیا چه صاف است!


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

متن قدیم شب

‌‌‌ای میان سخن‌های سبز نجومی!

برگ انجیر ظلمت

عفت سنگ را می‌رساند

‌سینه‌ی آب در حسرت عکس یک باغ

می‌سوزد.

سیب روزانه

‌در دهان طعم یک وهم دارد.

‌ای هراس قدیم!

در خطاب تو انگشت‌های من از هوش رفتند.

امشب

‌دست‌هایم نهایت ندارند.

امشب از شاخه های اساطیری،

‌میوه می‌چینند.

امشب

‌هر درختی به اندازه‌ی ترس من برگ دارد.

جرأت حرف در هرم دیدار حل شد.

ادامه نوشته

نزدیک دورها

زن دم درگاه بود

با بدنی از همیشه.

‌رفتم نزدیک:

چشم، مفصل شد.

حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.

‌سایه بدل شد به آفتاب.

رفتم قدری در آفتاب بگردم.

دور شدم در اشاره‌های خوشایند:

رفتم تا وعده‌گاه کودکی و شن،

تا وسط اشتباه‌های مفرح،

تا همه چیزهای محض.

رفتم نزدیک آب‌های مصور،

پای درخت شکوفه‌دار گلابی

با تنه ای از حضور.

نبض می‌آمیخت با حقایق مرطوب.

حیرت من با درخت قاتی می‌شد.

دیدم در چند متری ملکوتم.

‌دیدم قدری گرفته‌ام.

انسان وقتی دلش گرفت،

از پی تدبیر می‌رود.

من هم رفتم.

رفتم تا میز،

تا مزه‌ی ماست، تا طراوت سبزی.

آن‌جا نان بود و استکان و تجرع:

حنجره می‌سوخت در صراحت ودکا.

‌باز که گشتم،

زن دم درگاه بود

با بدنی از همیشه‌های جراحت.

حنجره‌ی جوی آب را

‌قوطی کنسرو خالی

زخمی می‌کرد.


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

هم سطر، هم سپید

‌صبح است.

گنجشک محض می‌خواند.

پاییز، روی وحدت دیوار

‌اوراق می‌شود.

‌رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را

از خواب می‌پراند:

یک سیب

در فرصت مشبک زنبیل می‌پوسد.

حسی شبیه غربت اشیا

از روی پلک می‌گذرد.

‌بین درخت و ثانیه‌ی سبز

تکرار لاجورد با حسرت کلام می‌آمیزد.

اما

ای حرمت سپیدی کاغذ!

نبض حروف ما

‌در غیبت مرکب مشاق می‌زند.

در ذهن حال، جاذبه‌ی شکل از دست می‌رود.

‌باید کتاب را بست.

باید بلند شد

‌در امتداد وقت قدم زد،

گل را نگاه کرد، ابهام را شنید.

باید دوید تا ته بودن.

باید به بوی خاک فنا رفت.

‌باید به ملتقای درخت و خدا رسید.

باید نشست

نزدیک انبساط

جایی میان بیخودی و کشف.


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»

چشمان یک عبور

آسمان پرشد از خال پروانه‌های تماشا.

عکس گنجشک افتاد در آب‌های رفاقت.

فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه.

‌باد می‌آمد از سمت زنبیل سبز کرامت.

شاخه‌ی مو به انگور مبتلا بود.

کودک آمد

جیب‌هایش پر از شور چیدن.

(ای بهار جسارت!

امتداد در سایه‌ی ‌کاج‌های تأمل

پاک شد.)

کودک از پشت الفاظ

تا علف‌های نرم تمایل دوید،

‌رفت تا ماهیان همیشه.

ادامه نوشته

وقت لطیف شن

باران

اضلاع فراغت می‌شست.

من با شن‌های

‌مرطوب عزیمت بازی می‌کردم

‌و خواب سفرهای منقش می‌دیدم.

‌من قاتی آزادی شن‌ها بودم.

من دلتنگ بودم.

‌در باغ یک سفره‌ی مأنوس پهن بود.

چیزی وسط سفره، شبیه ادراک منور:

یک خوشه انگور

‌روی همه شایبه را پوشید.

تعمیر سکوت، گیجم کرد.

دیدم که درخت، هست.

وقتی که درخت هست،

پیداست که باید بود،

باید بود

‌و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد.

اما

ای یاس ملون!


سهراب سپهری

از دفتر: «ما هیچ، ما نگاه»