باد بیقراری
این بوی غربت
است
که میآید
بوی برادران غریبم
شاید
بوی غریب پیرهنی پاره
در باد
نه !
این بوی زخم گرگ نباید باشد
من بوی بیپناهی را
از دور میشناسم :
بوی پلنگ زخمی را
در متن مهگرفتهی جنگل
بوی طنین شیههی اسبان را
در صخرههای ساکت کوهستان
بوی کتان سوخته را
در مشام ماه
بوی پر کبود کبوتر را
در چاه
این باد بیقراری
وقتی که میوزد
دلهای سرنهادهی ما
بوی بهانههای قدیمی
میگیرد
و زخمهای کهنهی ما باز
در انتظار حادثهای تازه
خمیازه میکشند
انگار
بوی رفتن
میآید
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۳/۱۶ ساعت 17:23 توسط عاطفه
|