روز ناگزیر
این روزها که میگذرد، هر روز
احساس میکنم که کسی در باد
فریاد میزند
احساس میکنم که مرا
از عمق جادههای مهآلود
یک آشنای دور صدا میزند
این روزها که میگذرد، هر روز
احساس میکنم که کسی در باد
فریاد میزند
احساس میکنم که مرا
از عمق جادههای مهآلود
یک آشنای دور صدا میزند
دردهای من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنیست
در میان آفتاب و دل
مرز مشترک کجاست؟
چشمهای من
میزبان نقشههاست
نقشهها و مرزهای روبهرو
مرزهای درد، آرزو
مرزهای مبهم خیال
مرزهای ممکن و محال
چشمهای من
این جزیرهها که در تصرف غم است
این جزیرهها که از چهار سو محاصره است
در هوای گریههای نمنم است
تمامی جنگل
بر جنازهی خورشید
نماز میخوانند
ولی ز خیل درختان
ـ به رغم باور باد ـ
در این نماز جماعت
یکی سجده نخواهد نهاد
سر بر خاک!
در سال صرفهجویی لبخند
پروانههای رنگ پریده
روی لبان ما
پر پر زدند
لبخند ما
به زخم بدل شد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض میخورم
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستریتر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
اما نمیدانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
ای شما!
ای تمام عاشقان هر کجا!
از شما سؤال میکنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟
نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بی شمار نام شهیدانت
هابیل را که نام نخستین بود
دیگر
این روزها به یاد نمیآوری

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی،
وقت رفتن است
باز هم همان شکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!!!
هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بودهاند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
ما
در عصر احتمال به سر میبریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیشبینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
با توام
اي لنگر تسكين!
اي تكانهاي دل!
اي آرامش ساحل!
با توام
اي نور!
اي منشور!
مردم همه
تو را به خدا سوگند میدهند
اما برای من
تو آن همیشهای
که خدا را به تو سوگند میدهم!
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سپید میشوند
همچنانکه سطر سطر
صفحههای دفترم سیاه میشوند
باید برای آینه فکری کردن
گفتم که جای آینه اینجا نیست
دیوار را
باید دوباره سیمکشی کرد
باید فضای طاقچهی پشت پرده را
پر کرد
آیینهها با آه آغاز میشوند
پایان حرف روشن آیینههاست
آه...
آیینه حرف اول و آخر را
در یک کلام گفت
سطح تمام آیینهها امروز
خاکستری است
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخهی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانهی خاک
و طعم میوهی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد ...
چه اسفندها... آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها میرسی
از همین راه!
و آسیاب نان
آسوده
همچنان
میچرخد
دندان گرد سنگ
- سنگاسیاب نان -
چون لقمهای بزرگ
جهان را
آخر به کام خویش فرو خواهد برد
لحظهای که خستهام
لحظهاي که روي دستههاي نرم صندلي
يا به پايههاي سخت ميز
تکيه ميدهم
ثل ميهمان سرزده
پا به راه و بيقرار رفتنم
فکر ميکنم
ميزبان من
اجتماع کور موريانههاست
خارها
خوار نیستند
شاخههای خشک
چوبههای دار نیستند
میوههای کرمخورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش میرسد:
برگهای بیگناه
با زبان ساده اعتراف میکنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب میخورد؟!
وقتي جهان
از ريشهي جهنم
و آدم
از عدم
و سعي
از ريشههاي يأس ميآيد
وقتي كه يك تفاوت ساده
در حرف،
كفتار را
به كفتر
تبديل ميكند،
بايد به بيتفاوتي واژهها
و واژههاي بيطرفي
مثل
«نان»
دل بست
«نان» را
از هر طرف بخواني،
«نان»
است!
حنجرهها روزهی سکوت گرفتند
پنجرهها تار عنکبوت گرفتند
عقده، فریاد بود و بغض، گلوگیر
بهت فصیح مرا سکوت گرفتند
نعره زدم، عاشقان گرسنه مرگند
درد مرا قوت لایموت گرفتند
چون پر پروانه تا که دست گشودم
دست مرا لحظه قنوت گرفتند
خط خطا بر سرود صبح کشیدند
روشنی صفحه را خطوط گرفتند
آواز عاشقانهی ما در در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصهای دور اجاقی ساده بود
شب که میشد نقشها جان میگرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم، سکوتم آب شد
چشم بستم، بسترم آتش گرفت
در زدم، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم، دفترم آتش گرفت
خستهام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بیدلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بیهدف، بادهای بیطرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بیرنگتر از نقطه موهومی بود
این دایرهی کبود اگر عشق نبود
این ترانه بوی نان نمیدهد
بوی حرف دیگران نمیدهد
سفرهی دلم دوباره باز شد
سفرهای كه بوی نان نمیدهد
گریههای لال من، چرا چنین؟
جذر و مد یال آبیام چه شد؟
اهتزاز بال من، چرا چنین؟
رنگ بال های خواب من پرید
خامی خیال من، چرا چنین؟
سرا پا اگر زرد و پژمردهايم
ولي دل به پاييز نسپردهايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترک خوردهايم
روستا روی بالشی از سنگ
تشنه خوابیده، خواب میبیند
خواب سبز و طلایی و آبی
خواب باران و آب میبیند
آسمان در تمام شب، یکریز
گریه میکرد و ابر میغرید
روستا گرم خواب دیدن بود
توی خوابش ستاره میبارید
خورشید
از موضع مضایقه میتابد
خورشدهای زرد مقوایی
و آسمان سربی
با بادهای سر
در شعرهای من جریان دارد هر چند
این برگهای کاهی
با این حروف سربی سنگین
بر بالهای باد سفر میکنند
اما
خورشیدهای شعر من، اینجا
خورشید نیستند اینجا
خورشیدهای شعر مرا باد میبرد
که میآید
بوی برادران غریبم
شاید
بوی غریب پیرهنی پاره
در باد
نه !
این بوی زخم گرگ نباید باشد
من بوی بیپناهی را
از دور میشناسم
گویا خودم را خواب دیدم :
در آسمان پر میکشیدم
و لا به لای ابرها پرواز میکردم
و صبح چون از جا پریدم،
در رختخوابم،
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس میزد
آنگاه با خمیازهای ناباورانه
بر شانههای خستهام دستی کشیدم
بر شانههایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس میکردم !
ساحل بهانهایست، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است
ما مرغ بیپریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است
پر میکشیم و بال، بر پردهی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم، جز سایهای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است
بیدرد و بیغم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است
چشمها پرسش بیپاسخ حیرانیها
دستها تشنهی تقسیم فراوانیها
با گل زم سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما، جای چراغانیها
حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهیست در این بی سر و سامانیها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گلافشانیها
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزلها و غزلخوانیها
سایهی امن کسای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانیها
چشم تو لایحهی روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانیها
ناودانها شر شر باران بیصبری است
آسمان بیحوصله، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کولهباری مختصر لبریز بیصبری است
پشت شیشه میتپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشههای مات
بار دیگر مینویسد: " خانهام ابری است "
خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز
برای هر دریچه سهمی از نور
لب هر پنجره گلدانی از سبز
مبادا آسمان بی بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر