شکوفهای بر شراب
چو از بنفشه
بوی صبح برخیزد
هزار وسوسه در جان من برانگیزد
کبوتر دلم از شوق میگشاید بال
که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد
دلی که غنچهی نشکفتهی ندامتهاست
بگو به دامن باد سحر نیاویزد
فدای دست نوازشگر نسیم شوم
که خوش به جام شرابم شکوفه میریزد
تو هم مرا به نگاهی شکوفهباران کن
در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد
لبی بزن به شراب من ای شکوفهی بخت
که می خوش است که با بوی گل درآمیزد
از دفتر: «ابر و کوچه»
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۱۰/۲۲ ساعت 8:55 توسط عاطفه
|