دفتر «ابر و کوچه» اثر «فریدون مشیری»

فریدون مشیری

دفتر: «ابر و کوچه»

کوچه


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه‌ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

‌یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

‌ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه‌ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

‌همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه‌ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

‌تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه‌جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

‌نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...؟!


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران‌خورده، پاک،

آسمان آبی و ابر سپید،

برگ‌های سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

نغمه‌ی شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار !

 

خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها،

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها،

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز،

خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز،

خوش به حال جام لبریز از شراب،

خوش به حال آفتاب

 

ای دل  من، گرچه در این روزگار

جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی به کام،

باده‌ی رنگین نمی‌نوشی ز جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت از آن می که می‌باید تهی‌ست

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار!

 

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ،

هفت رنگش می‌شود هفتاد رن


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

دریای نگاه

به چشمان پریرویان این شهر

به صد امید می‌بستم نگاهی

مگر یک تن ازین ناآشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بی‌قرارم خیره می‌ماند

یکی هم زین‌همه نازآفرینان

امیدم را به چشمانم نمی‌خواند

ادامه نوشته

پرنیان سرد

بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین ببین که دختر خورشید صبحگاه

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما


بنشین مرو هنوز به کامت ندیده‌ام

بنشین مرو هنوز ز کلامی نگفته‌ام

بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است

بنشین که با خیال تو شب‌ها نخفته‌ام

ادامه نوشته

سرو

در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود

در دل خاک سیاه

‌می‌درخشد دو نگاه

که به ناکامی ازین محنت‌گاه

کرده افسانه‌ی هستی کوتاه

ادامه نوشته

کبوتر و آسمان

بگذار سر به سینه‌ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده‌ی سر در کمند را


بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت

اندوه چیست؟ عشق کدام‌ست؟ غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان

عمری‌ست در هوای تو از آشیان جداست

ادامه نوشته

ستاره کور

ناتوان گذشته‌ام ز کوچه‌ها

نیمه‌جان رسیده‌ام به نیمه‌راه

چون کلاغ خسته‌ای در این غروب

می‌برم به آِشیان خود پناه


در گریز ازین زمان بی‌گذشت

در فغان از این ملال بی‌زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده‌ام همه غم و همه خیال

ادامه نوشته

شراب شعر چشم‌های تو

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه‌ام اندیشه‌ی فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

‌زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان‌ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می‌کند پرواز

ادامه نوشته

زهر شیرین

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق

که نامي خوش‌تر از اينت ندانم

وگر هر لحظه رنگي تازه گيري

به غير از زهر شيرينت نخوانم


تو زهري زهر گرم سينه‌سوزي

تو شيريني که شور هستي از توست

شراب جام خورشيدي که جان را

نشاط از تو، غم از تو، مستي از توست

ادامه نوشته

پرواز با خورشید

بگذار كه بر شاخه‌ی اين صبح دلاويز،

بنشينم و از عشق سرودي بسرايم

آن‌گاه به صد شوق چو مرغان سبكبال،

پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

 

خورشيد از آن دور، از آن قله‌ی پر‌برق

آغوش كند باز، همه مهر، همه ناز

سيمرغ طلايي پرو بالي‌ست كه چون من

از لانه برون آمده، دارد سر پرواز

ادامه نوشته

چرا از مرگ مي ترسيد؟

چرا از مرگ مي ترسيد؟

چرا زين خواب جان آرام شيرين روي‌گردانيد؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي‌دانيد؟

 

مپنداريد بوم نااميدي باز،

به بام خاطر من مي‌كند پرواز،

مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است

مگوييد اين سخن، تلخ و غم‌انگيز است

ادامه نوشته

بابا لالا نکن

سراپا درد افتادم به بستر

شب تلخي به جانم آتش افروخت

دلم در سينه طبل مرگ مي‌كوفت

تنم از سوز تب چون كوره مي‌سوخت


ملال از چهره‌ی مهتاب مي‌ريخت

شرنگ از جام‌مان لبريز مي‌شد

به زير بال شبكوران شبگرد

سكوت شب خيال‌انگيز مي‌شد

ادامه نوشته

اشک خدا

صدف سینه‌ی من عمری

گهر عشق تو پروردست

کس نداند که درین خانه

طفل با دایه چه‌ها کردست

 

همه ویرانی و ویرانی

‌همه خاموشی و خاموشی

سایه افکنده به روزن‌ها

پیچک خشک فراموشی

ادامه نوشته

افسانه باران

شب تا سحر من بودم و لالای باران

اما نمی‌دانم چرا خوابم نمی‌برد

غوغای پندار نمی‌بردم

غوغای پندارم نمی‌مرد

غمگین و دلسرد

روحم همه رنج

جانم همه درد

ادامه نوشته

سرودی در بهار

پرستوهای شب پرواز کردند

قناری‌ها سرودی ساز کردند

سحرخیزان شهر روشنایی

همه دروازه‌ها را باز کردند

شقایق‌ها سر از بستر کشیدند

شراب صبحدم را سرکشیدند

کبوترهای زرین‌بال خورشید

به سوی آسمان‌ها پر کشیدند

ادامه نوشته

خورشید جاودانی

در صبح آشنایی شیرین‌مان تو را

‌گفتم که مرد عشق نئی، باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

‌می‌خواهمت چو روز نخست ولی چه سود

می‌خواستی به خاطر سوگندهای خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می‌خواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی

ادامه نوشته

برای داداش

زنی رنجور

‌امیدش دور

اجاق آرزویش کور

نگاهش بی‌تفاوت، بی‌زبان، بی‌نور

میان بستری افتاده بی‌آرام

نشسته آفتاب عمر او بر بام

نفس‌ها خسته و کوتاه

فرو خشکیده بر لب آه!

ادامه نوشته

خورشید و جام

چون خنده‌ی جام است درخشیدن خورشید

جامی به من آرید که خورشید درخشید

جامی که نهد بند به خمیازه‌ی آفاق

جامی که رسد روح به دروازه‌ی خورشید

با خنده‌ی نوروز همی باید خندید

با خنده‌ی خورشید همی باید نوشید

‌خوش با قدم موکب نوروز نهد گام

‌ماه رمضان باده‌پرستان بخروشید

ای ساقی گلچهره در این صبح دل‌انگیز

لبریز بده جام مرا شادی جمشید

هر جا که گلی خندد، با دوست بخندید

هر گه که بهار آید، با عشق بجوشید


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

ترانه جاوید

رفت آن‌که در جهان هنر جز خدا نبود

رفت آن‌که یک نفس ز خدایی جدا نبود

‌افسرد نای و ساز و شکست و ترانه مرد

ظلمی چنین بزرگ، خدایا روا نبود

بی او ز ساز عشق نوایی نمی‌رسد

تا بود خود به روی هنر مایه می‌گذاشت

وز این محیط، قسمت او جز بلا نبود

عمری صبا به پای نهال هنر نشست

ادامه نوشته

همراه حافظ

درون معبد هستی

بشر در گوشه‌ی محراب خواهش‌های جان‌افروز

نشسته در پس خوشه‌ی سجاده‌ی صد نقش حسرت‌های هستی‌سوز

به دستش خوشه‌ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی می‌کند سوی خدا از آرزو لبریز

به زاری از ته دل یک دلم می‌خواست می‌گوید

شب و روزش دریغ رفته و ای‌کاش آینده است

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است

زمین و آسمانم نورباران است

کبوترهای رنگین‌بال خواهش‌ها

بهشت پر گل اندیشه‌ام را زیر پر دارند

صفای معبد هستی، تماشایی است

ادامه نوشته

باز آ

قهر مکن ای فرشته‌روی دلارا

ناز مکن ای بنفشه‌موی فریبا

بر دل من گر روا بود سخن سخت

از تو پسندیده نیست ای گل رعنا

 

شاخه‌ی خشکی به خارزار وجودیم

تا چه کند شعله‌های خشم تو با ما

طعنه و دشنام تلخ این‌همه شیرین

‌چهره پر از خشم و قهر این‌همه زیبا

ادامه نوشته

شبنم و چراغ

باز از یک نگاه گرم تو یافت

همه ذرات جان من هیجان

همه تن بودم ای خدا، همه تن

همه جان گشتم ای خدا، همه جان


چشم تو این سیاه افسونکار

بسته با صد فریب راهم را

جز نگاهت پناهگاهم نیست

کز تو پنهان کنم نگاهم را

ادامه نوشته

لال

ز تحسینم خدا را لب فروبند

نه شعرست این بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه می‌پنداری ای دوست!

بسوزان این دل خوش‌باورم را


سخن تلخ است آگاه گوش میدار

که در گفتار من رازی نهفته است

نه تنها بعد از این شعری نگویند

کسی هم پیش ازین شعری نگفته است

ادامه نوشته

صفیر

طبیبان را ز بالینم برانید

مرا از دست اینان وا رهانید

به گوشم جای این آیات افسوس

سرود زندگانی را بخوانید


دل من چون پرستوی بهاری‌ست

ازین صحرا به آن صحرا فراری‌ست

شکیب او همه در بی‌شکیبی‌ست

قرار او همه در بی‌قراری‌ست

ادامه نوشته

در ایوان کوچک ما

جز خنده‌های دختر دردانه‌ام بهار

من سال‌هاست باغ و بهاری ندیده‌ام

‌وز بوته‌های خشک لب پشت بام‌ها

جز زهر خند تلخ ‌کاری ندیده‌ام

بر لوح غم‌گرفته‌ی این آسمان پیر

‌جز ابر تیره نقش و نگاری ندیده‌ام

در این غبار خانه دود آفرین دریغ

من رنگ لاله و چمن از یاد برده‌ام

ادامه نوشته

جام اگر بشکست!

زندگی در چشم من شب‌های بی‌مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی‌باران اندوهم

خار خشک سینه‌ی کوهم

سال‌ها رفته است کز هر آرزو خالی‌ست آغوشم

نغمه‌پرداز جمال و عشق بودم آه!

حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

ادامه نوشته

دشت

در نوازش‌های باد

در گل لبخند دهقانان شاد

در سرود نرم رود

خون گرم زندگی جوشیده بود

نوشخند مهر آب

آبشار آفتاب

در صفای دشت من کوشیده بود

شبنم آن دشت از پاکیزگی

گوییا خورشید را نوشیده بود

ادامه نوشته

ماه و سنگ

اگر ماه بودم به هرجا که بودم

سراغ تو را از خدا می‌گرفتم

وگر سنگ یودم به هرجا که بودی

سر رهگذار تو جا می‌گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می‌نشستی

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

مرا می‌شکستی، مرا می‌شکستی!


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

اشک زهره

با مرگ ماه، روشنی از آفتاب رفت

چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت

الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت

نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت

این تابناک تاج خدایان عشق بود

در تندباد حادثه همچون حباب رفت

این قوی نازپرور دریای شعر بود

‌در موج خیز علم به اعماق آب رفت

این مه که چون منیژه لب چاه می‌نشست

‌گریان به تازیانه‌ی افراسیاب رفت

بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما

چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت

ای دل بیا سیاهی شب را نگاه کن

در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

ناقوس نیلوفر

کودک زیبای زرین‌موی صبح

شیر می‌نوشد ز پستان سحر

تا نگین ماه را آرد به چنگ

می‌کشد از سینه‌ی گهواره سر


شعله‌ی رنگین‌کمان آفتاب

در غبار ابرها افتاده است

کودک بازی‌پرست زندگی

دل بدین رؤیای رنگین داده است

ادامه نوشته

گل‌های کبود

ای همه گل‌های از سرما کبود!

خنده‌هاتان را که از لب‌ها ربود؟

مهر هرگز این‌چنین غمگین نتافت

باغ هرگز این‌چنین تنها نبود


تاج‌های نازتان بر سر شکست

باد وحشی چنگ زد بر سینه‌تان

صبح می‌خندد خود‌آرایی کنید

اشک‌های یخ‌زده آیینه‌تان

ادامه نوشته

غریبه

‌دست مرا بگیر که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

من جاودانی‌ام که پرستوی بوسه‌ات

بر روی من دری ز بهشت خدا گشود

اما چه می‌کنی

دل را که در بهشت خدا هم غریب بود...


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

پند

هان ای پدر پیر که امروز

می‌نالی ازین درد روانسوز

علم پدر آموخته بودی

وان‌دم که خبردار شدی، سوخته بودی

افسرد تن و جان تو در خدمت دولت

قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت

وین هردو شد از بهر تو اسباب مذلت

چل سال غم و رنج ببین با تو چه‌ها کرد!

دولت، رمق و روح تو را از تو جدا کرد

ادامه نوشته

جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده‌ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می ‌رداختم

عاقبت افسانه‌ی مردم شدم

 

ای سکوت! ای مادر فریاد‌ها!

ساز جانم از تو پر‌آوازه بود

‌تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

ادامه نوشته

ابر

تا غم‌ آویز آفاق خاموش

ابرها سینه بر هم فشرده

خنده‌ی روشنی‌های خورشید

در دل تبرگی‌های فسرده

ساز افسانه‌پرداز باران

بانگ زاری به افلاک برده

ناودان، ناله سر داده غمناک

روز در ابرها رو نهفته

ادامه نوشته

چراغ میکده

چو آفتاب در‌آی از درم شراب بنوش

شراب شبنم جان را چو آفتاب بنوش

چراغ میکده دیوان حافظ است بیا

‌شبی به خلوت رندان و شعر ناب بنوش

زمانه جام گلاب تو را گل آب کند

بیا شراب بیامیز و با گلاب بنوش

چو گل به چشمه‌ی خورشید رو کن ای دریا

نه تلخ کاسه‌ وارونه حباب بنوش

به گریه گفتمش از بوسه‌ای دریغ مدار

به خنده گفت که این باده را به خواب بنوش


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

دریاب مرا، دریا

ای بر سر بالینم افسانه سرا دریا

‌افسانه عمری تو باری به سر آ دریا

ای اشک شباهنگت آیینه صد اندوه

ای ناله‌ی شبگیرت آهنگ عزا دریا


با کوکبه‌ی خورشید در پای تو می‌میرم

بر دار به بالینم دستی به دعا دریا

امواج تو نعشم را افکنده در این ساحل

دریاب مرا دریا، دریاب مرا دریا

ادامه نوشته

دست‌ها... و دست‌ها

به دست‌های او نگاه می‌کنم

که می‌تواند از زمین

هزار ریشه‌ی گیاه هرزه را برآورد

و می‌تواند از فضا

هزارها ستاره را به زیر پر درآورد

به دست‌های خود نگاه می‌کنم

که از سپیده تا غروب

هزار کاغذ سپیده را سیاه می‌کند

هزار لحظه‌ی عزیز را تباه می‌کند

مرا فریب می‌دهد

تو را فریب می‌دهد

گناه می‌کند

چرا سپید را سیاه می‌کند؟

‌چرا گناه می‌کند؟!


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

سینه‌ی ‌گرداب

همرنگ گونه‌های تو مهتابم آرزوست

چون باده لب تو می نابم آرزوست

ای پرده پرده چشم توام باغ‌های سبز

در زیر سایه‌ی مژه‌ات خوابم آرزوست

دور از نگاه گرم تو بی‌تاب گشته‌ام

بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست

تا گردن سپید تو گرداب رازهاست

سر‌گشتگی به سینه‌ی ‌گردابم آرزوست

تا وارهم ز وحشت شب‌های انتظار

چون خنده‌ی تو مهر جهانتابم آرزوست


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

‌بهار می‌رسد، اما

‌بهار می‌رسد، اما ز گل نشانش نیست

نسیم رقص گل‌آویز گل فشانش نیست

دلم به گریه‌ی خونین ابر می‌سوزد

که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست


چنین بهشت کلاغان و بلبلان خاموش

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست

‌چه دل گرفته هوایی چه پا فشرده شبی

که یک ستاره‌ی لرزان در آسمانش نیست

ادامه نوشته

بیگانه

غم آمده، غم آمده، انگشت بر در می‌زند

هر ضربه‌ی انگشت او بر سینه خنجر می‌زند

ای دل بکش یا کشته شو غم را در این‌جا ره مده

‌گر غم در این‌جا پا نهد، آتش به جان درمی‌زند

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می‌زند


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

غبار بیابان

بیابان تا بیابان در غبار است

چراغ چشم‌ها در انتظار است

بار هر بیابان را سواری است

غبار این بیابان بی‌سوار است


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

سفر

سحر خندد به نور زرد فانوس

پرستویی دهد بر جفت خود بوس

نگاهم می‌دود بر سینه‌ی راه

تو را دیگر نخواهم دید افسوس


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

دریای درد

درون سینه‌ام صد آرزو مرد

گل صد آرزو نشکفته پژمرد

دلم بی‌روی او دریای درد است

همین دریا مرا در خود فرو برد


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

درخت

درختی خشک را مانم به صحرا

که عمری سر کند تنهای تنها

نه بارانی که آرد برگ و باری

نه برقی تا بسوزد هستی‌اش را


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

سرگردان

دلم سوزد به سرگردانی ماه

که شب تا روز پوید این همه راه

سحر خواهد درآمیزد به خورشید

نداند چون کند با بخت کوتاه


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

غریو

سحر با من درآمیزد که برخیز

نسیمم گل به سر ریزد که برخیز

زرافشان دختر زیبای خورشید

سرودی خوش برانگیزد که برخیز

سبو چشمک‌زنان از گوشه‌ی طاق

به دامانم در آویزد که برخیز

زمان گوید که هان گر برنخیزی،

غریو مرگ برخیزد که برخیز


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

هنگامه

ای دل لبریز از شوق و امید!

کاش می‌دیدی که فردا نیستیم

کاش می‌دیدی که چون پنهان شدیم،

در همه آفاق پیدا نیستیم

گرچه هر مرگی تسلی‌بخش ماست

کاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است آن دردی که باز

زندگی می‌خندد و ما نیستیم


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

سرود آبشار

مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را

مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را

بهشت عشق من در برگ ریز یادها گم شد

مگر از جام می گیرم سراغ چشم یارم را


به گوشش بانگ شعر و اشک من ناآشنا آمد

به گوش سنگ می‌خواندم سرود آبشارم را

به جام روزگارانش شراب عیش و عشرت یاد

که من با یاد او از یاد بردم روزگارم را

ادامه نوشته

فقیر

ای بینوا که فقر تو تنها گناه توست

در گوشه‌ای بمیر که این راه راه توست

این گونه‌ی گداخته، جز داغ ننگ نیست

وین رخت پاره دشمن حال تباه توست

در کوچه‌های یخ‌زده بیمار و دربه‌در

جان می‌دهی و مرگ تو تنها پناه توست

ادامه نوشته

دریچه

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن

بر آسمان بپاش شراب نگاه را

بگذار از دریچه‌ی چشم تو بنگرم

لبخند ماه را...!


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

خار

من آن طفل آزاده‌ی سر‌خوشم

که با اسب آشفته‌یال خیال

درین کوچه پس کوچه‌ی ماه و سال

چهل سال نا‌آشنا رانده‌ام

ز سیمای بیرحم گردون پیر

در اوراق بیرنگ تاریخ کور

همه تازه‌های جهان دیده‌ام

همه قصه‌های کهن خوانده‌ام

ادامه نوشته

پرده‌ی رنگین

با شبنم اشک من ای نیلوفر شب

گلبرگ‌های خویش را شاداب‌تر کن

هر صبح از دامان خود خاکسترم را

بر‌گیر و در چشمان بخت بی‌هنر کن

ای صبح! ای شب! ای سپیدی! ای سیاهی!

ای آسمان جاودان خاموش دلتنگ!

ای ساحل سبز افق!

ای کوه! ای بلند!

ای شعر!

ای رنج! ای یاد!

ای غم که دست مهربانت جاودانه

چون تاج زرین بر سرم بود!

بازیچه‌ی دست شما فرسود، فرسود

ای خیمه‌شب‌بازان افلاک!

ای چهره‌پردازان چالاک!

وقت است صندوق عدم را درگشایید

بازیچه‌ی فرسوده را پنهان نمایید

ادامه نوشته

شکوفه‌ای بر شراب

چو از بنفشه بوی صبح برخیزد

هزار وسوسه در جان من برانگیزد

کبوتر دلم از شوق می‌گشاید بال

که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد

دلی که غنچه‌ی نشکفته‌ی ندامت‌هاست

بگو به دامن باد سحر نیاویزد

فدای دست نوازشگر نسیم شوم

که خوش به جام شرابم شکوفه می‌ریزد

تو هم مرا به نگاهی شکوفه‌باران کن

در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد

لبی بزن به شراب من ای شکوفه‌ی بخت

که می خوش است که با بوی گل درآمیزد


فریدون مشیری

از دفتر: «ابر و کوچه»

از خدا صدا نمی‌رسد!

ای ستاره‌ها که از جهان دور

چشم‌تان به چشم بی‌فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده‌اید؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده‌اید؟

 

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی‌تباهی شماست!

ادامه نوشته