صبح یک روز زمستانی
سفرهی تهماندهی پاییز زا
باد با خود برده بود
آسمان از سیلی سرما کبود
آفتاب صبح هم با گونههایی سرخ
پشت کوهی در افق کز کرده بود
باد مثل بید میلرزید
ابرها
پشت سر هم
سرفه میکردند
ناودانها
عطسه میکردند
آسمان
انگار سرما خورد بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۱۲ ساعت 16:12 توسط عاطفه
|