کشف قفس

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟

چرا آوازها را سر بریدند؟


پس از کشف قفس، پرواز پژمرد

سرودن بر لب بلبل گره خورد

کلاف لاله سر در گم فرو ماند

شکفتن در گلوی گل گره خورد


چرا نیلوفر آواز بلبل

به پای میله‌های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگین قناری

درون سینه‌اش از درد پیچید؟


چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

چه شد آن آرزوهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟


چرا لای کتابی، خشک کردند

برای یادگاری پیچکی را؟

به دفترهای خود سنجاق کردند

پر پروانه و سنجاقکی را؟


خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا می‌خواست باغ آسمان‌ها

به روی ما همیشه باز باشد


خدا بال و پر و پروازشان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند


قیصر امین‌پور

از دفتر «به قول پرستو»

راز زندگی

غنچه با دل گرفته گفت:

«زندگی، لب ز خنده بستن است

گوشه‌ای درون خود نشستن است»

 

گل به خنده گفت

«زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است»

 

گفت‌وگوی غنچه و گل از درون باغچه

باز هم به گوش می‌رسد...

 

تو چه فکر می‌کنی؟

راستی کدام یک درست گفته‌اند؟

 

من که فکر می‌کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

بیش‌تر ز غنچه پاره کرده است!


قیصر امین‌پور

از دفتر «به قول پرستو»

به قول پرستو

چه شد؟ خاك از خواب بيدار شد

به خود گفت: انگار من زنده‌ام!

دوباره شكفته است گل از گلم

ببين بوي گل مي دهد خنده ام!

 

نوشتند چون حرف ناگفته‌اي

گل لاله را بر لب جويبار

چه شد؟ باز انگار آتش گرفت

همه گل به گل دامن سبزه‌زار

ادامه نوشته

تولد

لحظه‌ی چشم وا کردن من،

از نخستین نفسگریه

در دومین صبح اردیبهشت سی و هشت

تا سی و هشت اردیبهشت پیاپی

پیاپی!

 

عین یک چشم بر هم زدن بود

 

لحظه‌ی دیگر اما

تا کجا باد؟


قیصر امین‌پور

از دفتر «به قول پرستو»

لحظه‌ي شعر گفتن

اي که يک روز پرسيده بودي

«لحظه‌ي شعر گفتن چگونه ست؟»

گفتمت:«مثل لبخند گل‌ها!

حس گل در شکفتن چگونه ست؟»


باز من گفته بودم برايت

باز از من تو پرسيده بودي

گفتمت:«مثل غم! مثل گريه!»

تو از اين حرف خنديده بودي.....


لحظه‌ي شعر گفتن، برايم

راستش را بخواهي عجيب است

مثل از شاخه افتادن سيب

ساده و سر به‌زير و عجيب است


من که غير از دل ساده و صاف

در جهان هيچ چيزي ندارم

مثل آيينه گاهي دلم را

رو به روي شما مي‌گذارم


دست‌هاي پر از خالي‌ام را

پيش روي همه مي‌تکانم

چکه‌چکه تمام دلم را

در دل بچه‌ها مي‌چکانم......


قیصر امین‌پور

از دفتر «به قول پرستو»

یک خط در میان

در کتاب چار فصل زندگی

صفحه‌ها پشت سر هم می‌روند

هر یک از این صفحه‌ها یک لحظه‌اند

لحظه‌ها با شادی و غم می‌روند

 

آفتاب و ماه، یک خط در میان

گاه پیدا، گاه پنهان می‌شوند

شادی و غم نیز هر یک لحظه‌ای

بر سر این سفره مهمان می‌شوند

 

گاه اوج خنده‌ی ما گریه است

گاه اوج گریه‌ی ما خنده است

گریه دل را آبیاری می‌کند

خنده یعنی این‌که دل‌ها زنده‌اند

 

زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست می‌دارم من این پیوند را

گرچه می‌گویند شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را


قیصر امین‌پور

از دفتر «به قول پرستو»

شعر

پارسنگی در آسمان چرخید

بال گنجشک کوچکی لرزید

چیزی از شاخه بر زمین افتاد

کسی از روی شیطنت خندید

 

شاعری روی دفترش خم شد

شانه‌هایش ز درد تیر کشید

قطره‌ای از قلم به کاغذ ریخت

دفتر از درد بر خودش پیچید


قیصر امین‌پور

از دفتر «به قول پرستو»

لالایی باد

ببین بر پرده خشکیده

شقایق‌های پژمرده

کنارِ نرده افتاده

دو گلدان ترک‌خورده

 

فقط بال‌و پری‌خونین

به‌جا مانده‌ست بر گنبد

فقط گهواره‌ای‌خالی

به ‌دست باد می‌جنبد

ادامه نوشته

اتفاق ساده

آن روز شيشه‌ها را

باران و برف مي‌شست

من مشق مي‌نوشتم

پروانه ظرف مي‌شست

 

وقتي كه نامه‌ات را

مادر براي ما خواند

باران پشت شيشه

آرام و بي‌صدا ماند

ادامه نوشته

معما

معما:

پری برای پرواز

در آسمانِ باز است

پلی برای رفتن

به شهر رمز و راز است

 

دریچه‌ای‌ست روشن

به سوی باغ خورشید

بدون او جهان چیست؟

شب سیاه تردید

 

مسیر رفتن ما

به شهر آفتاب است

کسی که اهل آن نیست

همیشه غرق خواب است

 

اگرچه ساده و سهل

همیشه در دل ماست

ولی کلید خوبی

برای مشکل ماست

 

راهنمایی:

همیشه چند و چونی

شروع این معماست

همیشه اول آن

«چرا، چگونه، آیا»ست

 

همیشه آخر آن

علامت کلید است

شبیه گردن غاز

که کودکی کشیده است

 

جواب:

جواب این معما

همیشه بر لب ماست

نوک زبان هر کس

کلید این معماست

 

اگر نپرسی آن را

جواب آن محال است

جواب این معما

همان خود «سؤال» است


قیصر امین‌پور

از دفتر «به قول پرستو»

زنگ انشا

صبح یک روز سرد پاییزی

روزی از روزهای اول سال

بچه ها در کلاس جنگل سبز

جمع بودند دور هم، خوشحال

 

بچه ها گرم گفت‌و‌گو بودند

باز هم در کلاس غوغا بود

هر یکی برگ کوچکی در دست

باز انگار زنگ انشا بود

ادامه نوشته

بال‌های کودکی

باز آن احساس گنگ و آشنا

در دلم سير و سفر آغاز كرد

باز هم با دست‏هاي كودكي

سفره‏ي تنگ دلم را باز كرد

 

باز برگشتم به آن دوران دور

روزهاي خوب و بازي‏هاي خوب

قصه‏هاي ساده‏ي مادربزرگ

در هواي گرم شب‏هاي جنوب
ادامه نوشته

رازهای سربسته

یک جوانه‌ی کوچک

زیر خاک می‌خندید

در دل زمین رازی

مثل درد می‌پیچید

 

در دل زمین، غنچه

مثل راز، پنهان بود

رازهای سربسته

در دلش فراوان بود

ادامه نوشته

صبح یک روز زمستانی

سفره‌ی ته‌مانده‌ی پاییز زا

باد با خود برده بود

آسمان از سیلی سرما کبود

آفتاب صبح هم با گونه‌هایی سرخ

پشت کوهی در افق کز کرده بود

باد مثل بید می‌لرزید

ابرها

            پشت سر هم

                        سرفه می‌کردند

ناودان‌ها

            عطسه می‌کردند

آسمان

            انگار سرما خورد بود!

 

قیصر امین‌پور

از دفتر «به قول پرستو»

پیش از این‌ها

پیش از این‌ها فکر می‌کردم خدا

خانه‌ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه‌ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا


پایه‌های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او

هر ستاره، پولکی از تاج او

ادامه نوشته