بانوی رؤیاهای من
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کردهام، بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گلهای باغ شعر را زیب سراپایت کنم
بنشین که من با هر نظر، با چشم دل، با چشم سر
هر لحظه خود را مستتر از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت، آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
بوسم تو را با هر نفس، ای بخت دور از دسترس
ور بانگ برداری که بس، غمگین تماشایت کنم
تا کهکشان، تا بینشان، بازو به بازویت دهم
با همزمانی، همدلی، جان را هم آوایت کنم
ای عطر و نور توأمان! یک دم اگر یابی امان
در شعری از رنگین کمان، بانوی رؤیایت کنم
بانوی رؤیاهای من، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من، تا کی تمنایت کنم؟
از دفتر: «از دریچه ماه»
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۶/۳۰ ساعت 12:11 توسط عاطفه
|