حکایت حرمان
من دلخوشم به سوختن و دوست داشتن
با خون دل حکایت حرمان نگاشتن
عاشق نگشتهای و ندانی چه عالمی است
از دست دوست، سر به بیابان گذاشتن
از دفتر: «تشنه طوفان»
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۰ ساعت 12:21 توسط عاطفه
|
من دلخوشم به سوختن و دوست داشتن
با خون دل حکایت حرمان نگاشتن
عاشق نگشتهای و ندانی چه عالمی است
از دست دوست، سر به بیابان گذاشتن
از دفتر: «تشنه طوفان»