عصر

‌چند عدد سار

دور شدند از مدار حافظه‌ی کاج.

‌نیکی جسمانی درخت به‌جا ماند.

عفت اشراق روی شانه‌ی من ریخت.

 

حرف بزن، ای زن شبانه‌ی موعود!

‌زیر همین شاخه‌های عاطفی باد

کودکی‌ام رابه دست من بسپار.

در وسط این همیشه‌های سیاه

حرف بزن، خواهر تکامل خوشرنگ!

‌خون مرا پر کن از ملایمت هوش.

نبض مرا روی زبری نفس عشق

فاش کن.

‌روی زمین‌های محض

راه برو تا صفای باغ اساطیر.

‌در لبه‌ی فرصت تلألؤ انگور

حرف بزن، حوری تکلم بدوی!

حزن مرا در مصب دور عبادت

صاف کن.

در همه ماسه‌های شور کسالت

حنجره‌ی ‌آب را رواج بده.

بعد

دیشب شیرین پلک را

روی چمن‌های بی‌تموج ادراک

پهن کن.


سهراب سپهری

از دفتر: «حجم سبز»