بر او ببخشاييد

بر او كه گاه‌گاه

پيوند دردناك وجودش را

با آب‌هاي راكد

و حفره‌هاي خالي از ياد مي‌برد

و ابلهانه مي‌پندارد

كه حق زيستن دارد

بر او ببخشاييد

بر خشم بي‌تفاوت يك تصوير

كه آرزوي دوردست تحرك

در ديدگان كاغذي‌اش آب مي‌شود

بر او ببخشاييد

بر او كه در سراسر تابوتش

جريان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهاي منقلب شب

خواب هزارساله اندامش را

آشفته مي‌كند

بر او ببخشاييد

بر او كه از درون متلاشي‌ست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي‌سوزد

و گيسوان بيهده‌اش

نوميدوار از نفوذ نفس‌هاي عشق مي‌لرزد

اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي!

اي همدمان پنجره‌هاي گشوده در باران!

بر او ببخشاييد

بر او ببخشاييد

زيرا كه مسحور است

زيرا كه ريشه‌هاي هستي

بارآور شماست

در خاك‌هاي غربت او نقب مي‌زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه‌هاي موذي حسرت

در كنج سينه‌اش متورم مي‌سازند

فروغ فرخزاد

از دفتر: «تولدی دیگر»