شب ايستاده است.

خيره نگاه او

بر چار‌چوب پنجره من.

سر تا به پاي پرسش، اما

انديشناك مانده وخاموش:

شايد

از هيچ سو جواب نيايد.

***

ديري است مانده يك جسد سرد

در خلوت كبود اتاقم.

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،

گويي كه قطعه، قطعه ديگر را

از خويش رانده است.

از ياد رفته در تن او وحدت.

بر چهره‌اش كه حيرت ماسيده روي آن

سه حفره كبود كه خالي است

از تابش زمان.

بويي فساد پرور و زهرآلود

تا مرزهاي دور خيالم دويده است.

نقش زوال را

بر هر‌چه هست، روشن و خوانا كشيده است.

در اضطراب لحظه زنگار‌خورده‌اي

كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،

با ناخن اين جسد را

از هم شكافتم،

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آن‌چه در پي آن بودم

رنگي نيافتم.

***

شب ايستاده است.

خيره نگاه او

بر چارچوب پنجره من.

با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.

بسته است نقش بر تن لب‌هايش

تصوير يك سؤال.

سهراب سپهری

از منظومه: «مرگ رنگ»