مرگ رنگ
رنگي كنار شب
بيحرف مرده است .
مرغي سياه آمده از راههاي دور
ميخواند از بلندي بام شب شكست .
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست .
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ .
تنها صداي مرغك بيباك
گوش سكوت ساده ميآرايد
با گوشواره پژواك .
مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ، بيتكان .
لغزانده چشم را
بر شكلهاي در هم پندارش .
خوابي شگفت مي دهد آزارش :
گلهاي رنگ سر زده از خاكهاي شب .
در جادههاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار
هر دم پيفريبي، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار
بندي گسسته است
خوابي شكسته است
رؤياي سرزمين
افسانه شگفتن گلهاي رنگ را
از ياد برده است .
بيحرف بايد از خم اين ره عبور كرد
رنگي كنار اين شب بيمرز مرده است
از منظومه: «مرگ رنگ»
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۱/۰۷ ساعت 9:25 توسط عاطفه
|