غمی غمناک
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
***
ميكنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سايهاي از سر ديوار گذشت،
غمي افروز مرا بر غمها.
***
فكر تاريكي و اين ويراني
بيخبر آمد تا با دل من
قصهها ساز كند پنهاني.
***
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
***
خندهاي كو كه به دل انگيزم؟
قطرهاي كو كه به دريا ريزم؟
صخرهاي كو كه بدان آويزم؟
***
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
از منظومه: «مرگ رنگ»
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۱/۰۷ ساعت 9:19 توسط عاطفه
|