دروازهی طلایی
مردی نفسزنان تن خود میکشد به راه
خورشید و ماه روز و شب از چهرهی زمان
همچون دو دیده خیره به این مرد بیپناه
ای بس به سنگ آمده آن پای پر ز داغ
ای بس به سر فتاده در آغوش سنگها
چاه گذشته بسته بر او راه بازگشت
خو کرده با سکوت سیاه درنگها
حیران نشسته در دل شبهای بیسحر
گریان دویده در پی فردای بیامید
کام از عطش گداخته آبد ز سرگذشت
عمرش به سر نیامده، جانش به لب رسید
سو سو زنان ستارهی کوری ز بام عشق
در آسمان پخت سیاهش دمید و مرد
وین خسته را به ظلمت آن راه ناشناس
تنها به دست تیرگی جاودان سپرد
این رهگذر منم که همه عمر با امید
رفتم به بام دهر برآیم به صد غرور
اما چه سود زین همه کوشش که دست مرگ
خوش میکشد مرا به سراشیب تنگ گور
ای رهنورد خسته چه نالی ز سرنوشت
دیگر تو را به منزل راحت رسانده است
دروازهی طلایی آن را نگاه کن
تا شهر مرگ راه درازی نمانده است
از دفتر: «گناه دریا»