دلسرد
قصهام ديگر زنگار گرفت:
با نفسهاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل: هوس لبخندي است.
***
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
***
خشت ميافتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
***
باد نمناك زمان ميگذرد،
رنگ ميريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سرما.
***
گاه ميلرزد باروي سكوت:
غولها سر به زمين ميسايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشمها در ره شب ميپايند!
***
تكيهگاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفسهاي شبم پيوندي است:
قصهام ديگر زنگار گرفت
از منظومه: «مرگ رنگ»
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۱/۰۵ ساعت 10:58 توسط عاطفه
|