آن سوی صحرا، پشت سنگستان مغرب

در شعله‌های واپسین می‌سوخت خورشید

وز بازتاب سرخ غمگین درین سوی

می‌سوخت از نو تخت جمشید

من بودم و رؤیای دور آن شبیخون

وان سرخی بیمار‌گون آرام آرام

شد آتش و خون،

تاریکی و توفان و تاراج،

پرواز مشعل‌ها، هیاهوی سواران،

موج بلند شعله،

تا اوج ستون‌ها،

فریاد ره گم کردگان در جنگل دود،

دود در آتش ماندگان بی حرف بدرود،

از هم فروپاشیدن ایوان و تالار،

در هم فرو پیچیدن دروازه دیوار،

بر روی بام و پله، در دالان و دهلیز،

بیداد خنجرهای خونریز،

غوغای جنگ تن به تن بود

اوج شکوه شرق گرم سوختن بود

دود سیاهش بی امان در چشم من بود

بر نقش دیواری در آن هنگامه دیدم

تندیس پک اورمزد افتاده بر خاک

شمشیر دست اهریمن

کم‌کم نهیب شعله‌ها کوتاه می‌شد

شب مثل خاکستر فرو می‌ریخت خاموش

در پرتو لرزان مهتاب،

سنگ و ستون‌های به خاک افتاده از دور،

اردوی سربازان خسته،

روح پریشان زمان، این‌جا و آن‌جا

چون سایه بر بالین مجروحان نشسته

بهتی به بغض آمیخته

در هر گلویی راه بر فریاد بسته

چشم جهان ناگه

تا جاودان بیدار می‌ماند

من بازمی‌گشتم شکسته

فریدون مشیری

از دفتر: «از خاموشی»