شکوه رستن
چگونه خاک نفس میکشد؟ بیندیشیم
چه زمهریر غریبی!
شکست چهره مهر
فسرد سینه خاک
شکافت زهره سنگ
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گلآوران چمن جاودانه پژمردند
در آسمان و زمین، هول کرده بود کمین
به تنگنای زمان، مرگ کرده بود درنگ
به سر رسیده بود جهان
پاسخی نداشت سپهر
دوباره باغ بخندد؟
کسی نداشت یقین
چه زمهریر غریبی!
چگونه خاک نفس می کشد؟
بیاموزیم
شکوه رستن اینک طلوع فروردین
گداخت آنهمه برف
دمید اینهمه گل
شکفت اینهمه رنگ
زمین به ما آموخت
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر که از خاکیم
نفس کشید زمین، ما چرا نفس نکشیم؟
از دفتر: «از خاموشی»
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۰ ساعت 11:45 توسط عاطفه
|