ای خواجه که زر می‌طلبی بنده‌ی غم باش

من زنده به عشقم تو به دینار و درم باش

ما را همه دم قبله‌ی دل سوی صمد بود

ابلیس تو را گفت که در‌بند صنم باش

آینده ندانی تو و بگذاشته بگذشت

حالی غم دنیا مخور و بنده‌ی دم باش

تا بار ندامت نبری، بذل درم کن

تا رنج قیامت نکشی، مرد کرم باش

رنج از تو بود، گنج نصیب دگران‌ست

گو صاحب اقبال کی و مسند جم باش

هر کس به جهان عاشق اندیشه‌ی خویش‌ست

ما پیرو دادیم، تو هم یار ستم باش

بیدار نبودی نفسی دیو تو را گفت

غفلت‌زده‌ی دل شو و در خواب عدم باش

خود شعله زدی بر دل پرآز و‌گرنه

معشوق تو را گفت که در باغ ارم باش

هنگام سحر بود که می‌گفت سروشم

در کعبه‌ی دل سیر کن و سوی حرم باش

تا نام تو تسخیر کند ملک عرب را

امروز چو تاجی به سر شعر عجم باش

مهدی سهیلی

از دفتر: «اولين غم و آخرين نگاه»