باغ ارم
ای خواجه که زر میطلبی بندهی غم باش
من زنده به عشقم تو به دینار و درم باش
ما را همه دم قبلهی دل سوی صمد بود
ابلیس تو را گفت که دربند صنم باش
آینده ندانی تو و بگذاشته بگذشت
حالی غم دنیا مخور و بندهی دم باش
تا بار ندامت نبری، بذل درم کن
تا رنج قیامت نکشی، مرد کرم باش
رنج از تو بود، گنج نصیب دگرانست
گو صاحب اقبال کی و مسند جم باش
هر کس به جهان عاشق اندیشهی خویشست
ما پیرو دادیم، تو هم یار ستم باش
بیدار نبودی نفسی دیو تو را گفت
غفلتزدهی دل شو و در خواب عدم باش
خود شعله زدی بر دل پرآز وگرنه
معشوق تو را گفت که در باغ ارم باش
هنگام سحر بود که میگفت سروشم
در کعبهی دل سیر کن و سوی حرم باش
تا نام تو تسخیر کند ملک عرب را
امروز چو تاجی به سر شعر عجم باش
از دفتر: «اولين غم و آخرين نگاه»
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۰۵ ساعت 14:23 توسط عاطفه
|