پرنده فقط يك پرنده بود
پرنده گفت: چه بويي، چه آفتابي!
آه بهار آمده است
و من به جستوجوي جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد مثل پيامي پريد و رفت
پرنده كوچك
پرنده فكر نميكرد
پرنده روزنامه نميخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نميشناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغهاي خطر
در ارتفاع بيخبري ميپريد
و لحظههاي آبي را
ديوانهوار تجربه ميكرد
پرنده آه فقط يك پرنده بود
از دفتر: «تولدی دیگر»
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۱۱ ساعت 10:25 توسط عاطفه
|