یاد یک روز
خفته بوديم و شعاع آفتاب
بر سراپامان بهنرمي ميخزيد
روي كشيهاي ايوان دست نور
سايههامان را شتابان ميكشيد
موج رنگين افق پايان نداشت
آسمان از عطر روز آكنده بود
گرد ما گويي حرير ابرها
پردهاي نيلوفري افكنده بود
دوستت دارم خموش خستهجان
باز هم لغزيد بر لبهاي من
ليك گويي در سكوت نيمروز
گم شد از بيحاصلي آواي من
ناله كردم: آفتاب... اي آفتاب
بر گل خشكيدهاي ديگر متاب
تشنه لب بوديم و او ما را فريفت
در كوير زندگاني چون سراب
در خطوط چهرهاش ناگه خزيد
سايههاي حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوي من
آسمان لغزيد در چشمان او
آه... كاش آن لحظه پاياني نداشت
در غم هم محو و رسوا ميشديم
كاش با خورشيد ميآميختيم
كاش همرنگ افقها ميشديم
از دفتر: «دیوار»
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۴ ساعت 14:58 توسط عاطفه
|