موج نوازشي، اي گرداب
كوهساران مرا پر كن، اي طنين فراموشي!
نفرين به زيبايي -آب تاريك خروشان- كه هست مرا
تو ناگهان زيبا هستي. اندامت گردابي است.
موج تو اقليم مرا گرفت.
تو را يافتم، آسمانها را پي بردم.
تو را يافتم، درها را گشودم، شاخهها را خواندم.
افتاده باد آن برگ كه به آهنگ وزشهايت نلرزد!مژگان تو لرزيد: رؤيا در هم شد.
تپيدي: شيره گل به گردش آمد.
بيدار شدي: جهان سر برداشت، جوي از جا جهيد.
به راه افتادي: سيم جاده غرق نوا شد.
در كف توست رشته دگرگوني.
از بيم زيبايي ميگريزم، و چه بيهوده: فضا را گرفتهاي.
يادت جهان را پرغم ميكند، و فراموشي كيمياست.
در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان!
سر برزن، شب زيست را درهم ريز،
ستاره ديگر خاك!
جلوهاي، اي برون از ديد!
از بيكران تو ميترسم، اي دوست! موج نوازشي.
از منظومه: «آوار آفتاب»
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۱۷ ساعت 11:4 توسط عاطفه
|