دیاری دیگر
ميان لحظه و خاك، ساقه گرانبار هراسي نيست.
همراه! ما به ابديت گلها پيوستهايم.
تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار:
تراوش رمزي در شيار تماشا نيست.
نه در اين خاك رس نشانه ترس
و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.
در صداي پرنده فروشو.
اضطراب بال و پري سيماي تو را سايه نميكند.
در پرواز عقاب
تصوير ورطه نميافتد.
سياهي خاري ميان چشم و تماشا نميگذرد.
و فراتر:
ميان خوشه و خورشيد
نهيب داس از هم دريد.
ميان لبخند و لب
خنجر زمان درهم شكست.
از منظومه: «آوار آفتاب»
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۱۵ ساعت 12:31 توسط عاطفه
|