غبار لبخند
ميتراويد آفتاب از بوتهها.
ديدمش در دشتهاي نمزده
مست اندوه تماشا، يار باد،
مويش افشان، گونهاش شبنم زده.
لالهاي ديديم -لبخندي به دشت –
پرتويي در آب روشن ريخته.
او صدا را در شيار باد ريخت:
«جلوه اش با بوي خاك آميخته»
***
رود، تابان بود و او موج صدا:
«خيره شد چشمان ما در رود وهم»
پرده روشن بود، او تاريك خواند:
«طرحها در دست دارد دود وهم»
***
چشم من بر پيكرش افتاد، گفت:
«آفت پژمردگي نزديك او»
دشت: درياي تپش، آهنگ، نور.
سايه ميزد خنده تاريك او.
از منظومه: «آوار آفتاب»
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۱۵ ساعت 12:8 توسط عاطفه
|