مي‌تراويد آفتاب از بوته‌ها.

ديدمش در دشت‌هاي نم‌زده

مست اندوه تماشا، يار باد،

مويش افشان، گونه‌اش شبنم زده.

لاله‌اي ديديم -لبخندي به دشت –

پرتويي در آب روشن ريخته.

او صدا را در شيار باد ريخت:

«جلوه اش با بوي خاك آميخته»

***

رود، تابان بود و او موج صدا:

«خيره شد چشمان ما در رود وهم»

پرده روشن بود، او تاريك خواند:

«طرح‌ها در دست دارد دود وهم»

***

چشم من بر پيكرش افتاد، گفت:

«آفت پژمردگي نزديك او»

دشت: درياي تپش، آهنگ، نور.

سايه مي‌زد خنده تاريك او.

سهراب سپهری

از منظومه: «آوار آفتاب»