طنین
به روي شط وحشت برگي لرزانم،
ريشهات را بياويز.
من از صداها گذشتم.
روشني را رها كردم.
رؤياي كليد از دستم افتاد.
كنار راه زمان دراز كشيدم.ستارهها در سردي رگهايم لرزيدند.
خاك تپيد.
هوار موجي زد.
علفها ريزش رؤيا را در چشمانم شنيدند:
ميان دو دست تمنايم روييدي،
در من تراويدي.
آهنگ تاريك اندامت را شنيدم:
«نه صدايم
و نه روشني.
طنين تنهايي تو هستم،
طنين تاريكي تو»
***
سكوتم را شنيدي:
«بسان نسيمي از روي خودم بر خواهم خاست،
درها را خواهم گشود،
در شب جاويدان خواهم وزيد.»
***
چشمانت را گشودي:
شب در من فرود آمد.
از منظومه: «آوار آفتاب»
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۱۵ ساعت 10:49 توسط عاطفه
|