نیلوفر
از
مرز خوابم ميگذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانهها فرو افتاده بود .
كدامين باد بيپروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
در پس درهاي شيشهاي رؤياها،
در مرداب بيته آيينهها،
هرجا كه من گوشهاي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود.
گويي او لحظهلحظه در تهي من ميريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظهلحظه خودم را ميمردم .
***
بام ايوان فرو ميريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستونها ميپيچد .
كدامين باد بيپروا
دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
***
نيلوفر روييد،
ساقهاش از ته خواب شفّا هم سركشيد
من به رؤيا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگيام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه ميدويدم
هستياش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بيپروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
از منظومه: «زندگی خوابها»
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۵ ساعت 10:34 توسط عاطفه
|