من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز

که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز

 

تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ

رفاقتی است میان من و تو و پاییز

 

به فصل فصل تو معتادم ای مخدر من

به جوی تشنه‌ی رگ‌های من بریز بریز

 

نه آب و خاک، که آتش، که باد می‌داند

چه صادقانه تو با من نشسته‌ای -من نیز

 

اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین

مطیع برق پیام توام، بگو برخیز

 

مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان

که وا نمی‌شود این قفل با کلید گریز

 

محمدعلی بهمنی