هوای گریه...
خوش آمدی بنشین چای تازهدم دارم
هوای گریه زیاد است شانه کم دارم
چه خوش به موقع رسیدی هوا غزلخیز است
علیالخصوص تو را در برابرم دارم
مرا ببخش که تلخ است و باب میلت نیست
مرا ببخش اگر چشمهای نم دارم
دلیل اینهمه غربت، دلیل بی کسیام
رفاقتی است که با دفتر و قلم دارم
دو استکان ببر از طعم واژهها پر کن
بچش بچش که بفهمی چقدر غم دارم
دلم خوش است برایت غزل دم آوردم
نفس بریدهام وقافیه کم آوردم
بچش که یخ زدهای احتراق میچسبد
بچش که قافیه لبسوز و داغ میچسبد
بچش مگر تو از این درد باخبر بشوی
کنار منقل احساس شعلهور بشوی
مذاق یخ زده را گرم و زعفرانی کن
عروض را بشکن، شعر را روانی کن
ببین که زیر این همه آوار خم شدهام
تن تکیده تبریز و بغض بم شدهام
بگو کنار منی در سکوت هر فریاد
بگو که فاتح گنجی در این خرابآباد
بیا که حوصله شعر را به هم بزنیم
بمان که تا ته این کوچه راقدم بزنیم
قبول کن که زمان، بد به روزم آوردست
قبول کن که همین درد شاعرم کردهست
شب است از خفقان کوره در سرم دارم
هوای گریه زیاد است شانه کم دارم
زری قهار ترس