بنبست
با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو
در دفتر هميشه ي من ثبت ميشود
اين لحظهها عزيزترين يادگار تو
از هر طرف نرفته به بنبست میرسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو
تا دست هيچكس نرسد تا ابد به من
ميخواستم كه گم بشوم در حصار تو
احساس ميكنم كه جدايم نمودهاند
همچون شهاب سوختهاي از مدار تو
آن "كوپهي تهي" منم آري كه ماندهام
خاليتر از هميشه و در انتظار تو
اين سوت آخر است و غريبانه ميرود
تنهاترين مسافر تو از ديار تو
هر چند مثل آينه هر لحظه فاشتر
هشدار ميدهد به خزانم بهار تو
اما در اين زمانهی عسرت مس ِ مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو
مجمد علي بهمني
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۰۴ ساعت 8:20 توسط عاطفه
|