پنجره‌ام به تهي باز شد

و من ويران شدم.

پرده نفس مي‌كشيد.

***

ديوار قير‌اندود!

از ميان برخيز.

پايان تلخ صداهاي هوش‌ربا!

فرو ريز.

لذت خوابم می‌فشارد.

فراموشي مي‌بارد.

پرده نفس مي‌كشد:

شكوفه خوابم می‌پژمرد.

***

تا دوزخ بشكافند،

تا سايه‌ها بي‌پايان شوند،

تا نگاهم رها گردد،

درهم شكن بي‌جنبشي‌ات را

و از مرز هستي من بگذر

سياه سرد بي‌تپش گنگ!

سهراب سپهری

از منظومه: «زندگی خواب‌ها»