پرده
پنجرهام به تهي باز شد
و من ويران شدم.
پرده نفس ميكشيد.
***
ديوار قيراندود!
از ميان برخيز.
پايان تلخ صداهاي هوشربا!
فرو ريز.
لذت خوابم میفشارد.
فراموشي ميبارد.
پرده نفس ميكشد:
شكوفه خوابم میپژمرد.
***
تا دوزخ بشكافند،
تا سايهها بيپايان شوند،
تا نگاهم رها گردد،
درهم شكن بيجنبشيات را
و از مرز هستي من بگذر
سياه سرد بيتپش گنگ!
از منظومه: «زندگی خوابها»
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۴ ساعت 14:29 توسط عاطفه
|